سلام
این بار دیگه حال و حوصله ی نوشتن مطلب ادبی ندارم. راستش خیلی سخته که بخوام همه ی روزمرگی هامو به زبان ادبی بنویسم. چون نیاز به دانش ادبی بالایی داره که من فعلا ندارم!




بگذریم... تابستان است و فصل عشق و حال. شب ها تا بوق ... بیدار ماندن
و صبح ها تا لنگ ظهر خوابیدن
. چه حالی..![]()
این تابستان از جهاتی آن تابستانی نشد که من میخواستم. دوست داشتم بهتر از این بود. اما خوب بود. بهترین چیزش این بود که من خیلی خیلی رمان خوندم و میخونم.
رمانهایی که جدیداً خوندم اینها بودند:
بعد از او - افسون سبز - دختری در مه - در پایان شب - شب سراب - امانت عشق - مهر و مهتاب - شب نیلوفری - هم خونه - الهه شرقی - شب تقدیر - حریم عشق - کیمیاگر
حالا اگه شما رمان قشنگی سراغ دارید بهم حتما معرفی کنید.![]()

اما از روزهای هفته ام بگم: روزهای زوج بعد از ظهرها کلاس زبان انگلیسی دارم. تقریبا از میدان شهدا که خونمون باشه دور است. کلاسمون سهروردی هست. اما خب می ازره. رفتنه مامانم با ماشین منو میبره ٬برگشتنه هم خودم با مترو میام. اما عشق به آموختن زبان انگلیسی در من هیچ گونه خستگی ایجاد نمیکنه. اگه خدا بخواد تا ۵-۶سال دیگه تافل میگیرم.![]()
یک شنبه ها هم کاملاً بیکارم!![]()
سه شنبه ها و پنج شنبه ها میرم باشگاه خبرنگاران. امسال دیگه تنها نیستم. با زینب و مائده و مرجان میریم. من دوره ی گزارش میرم و گاهی هم خبری به باشگاه میدهیم. ولی اون سه تا دوره ی مبانی خبر اند. استادشون هم خانم زرگر هستند. منم چند بار رفتم سر کلاسشون. خداییش خانم زرگر هم خوب استادی هستند.![]()

دیگه... توی تابستون: با تلفن خیلی حرف میزنم
. سودوکو حل میکنم
. مجله میخونم. توی اینترنت میچرخم. حافظ میخونم و تفال میزنم(به شدت). دائم گوشیم برایم آواز میخونه. با رفقا به پارک و رستوران و کافی شاپ میریم.
اما تلویزیون اصلا نگاه نمیکنم! بدم میاد
به خدا هیچی نداره
با این سریال های آبکی و مسخره![]()
گاهی اوقات هم با شیخ صنعان یا زینب به مقبره شهدایی که چندتا کوچه پایین تر خونمونه میرم. هم صحبتی با شیخ صنعان هم عالمی دارد!

ولی از همه بیشتر با رفقا حال میکنم
اینکه چهار تایی میریم پارک ملت و قدم میزنیم و میخندیم. از اون ور هم روبه روی پارک میریم رستوران ایتالیایی و اونقدر میخوریم که آخرش دیگه نمیتونیم از سرجامون تکان بخوریم. قدم زدن از بازار صفویه تا پارک وی و حس نکردن هیچ گونه خستگی. همه و همه به آدم چنان انرژی میدهد که گاهی بزرگترین غم های زندگی ام را هم لحظه ای فراموش میکنم.

پ.ن۱: ۲۲مرداد سالروز سومین سال تاسیس این وبلاگ بود. وبلاگی که مهمترین فراز و نشیب های زندگی ام را به ثبت رسانید و در همه حال با من بود. و کمکی است تا فراموش نکنم: انسان با نگاه به گذشته میتواند آینده اش را بسازد.
پ.ن۲: میلاد منجی عالم بشریت مبارک.
پ.ن۳: برام خیلی دعا کنید.
