دیگر بس است... صبر کن... تا همین جا آمدی، کافیست.
کم زجر کشیدی؟ آخر تو از نوجوانی چه فهمیدی؟ درد؟ رنج؟ صبر؟
کافیست.. دیگر هیچ نگو. در تنهایی خودت بسوز و از بین برو.
مبادا به کسی بگویی. مبادا راز سوختنت را با دوستی دیگر در میان بگذاری.
آه..... بازهم این واژه ی دردناک به میان آمد.... دوست......
دوست؟ مگر هنوز وجود دارد؟؟ مگر هنوز ردی از آن باقی مانده؟؟؟
دیگر میخواهم تنها باشم.
میخواهم رو پیشانی ام بنویسم: "لطفاً با من دوست نشوید!"
چون طاقت روز جدایی اش را ندارم.
دیگر میخواهم هیچ کس را به خلوت خودم راه ندهم.
دیگر میخواهم فقط خودم باشم و خدای خودم.
دنیا و آدم هایش به هیچ کس رحم نمی کنند. وفا ندارند. زود تو را از یاد می برند و تو می مانی و یک عمر خاطره. یا شاید رویا!
پس سکوت کن و امیدوار نباش.
قول بده... قول بده اگر روزی روزگاری بی وفایی با نام دوست با تو دست رفاقت داد، به یاد این روزها، دستش را پس بزنی.
تو در این دنیا بازیچه ای! پس سعی کن در ویترین اسباب بازی فروشی دنیا، جایی باشی تا هیچ کس تو را برای بازی انتخاب نکند.

دردی از دردهای بنده!
پیشه ام صبوری ست.
کوله باری از بغض دارم و در بساطم جز اشک چیزی یافت نمیشود.
سالهاست که با این پیشه خو گرفته ام.
روزی اش گاهی غم است و گاهی تجربه.
امید و دلگرمی می فروشم و غم می خرم.
مبادله ایست٬ شاید ناعادلانه٬ اما بر پیشه ام عادت کرده ام. جزیی از وجودم است.
چه بسیار چیزها که در این سال ها ندیده ام.
فراموشی....
انگار که دیگر بخشی از وجود آدم هاست.
زود یادشان می رود چه بوده اند و چه شده اند و چه خواهند شد.
یادشان رفته٬ تنها به دنیا آمده اند و تنها خواهند مرد.
یادشان رفته به همدیگر چه قول و قرارهایی داده اند.
یادشان رفته خود به تنهایی به اینجا نرسیده اند.
یادشان رفته سالها پیش چه پاک به دنیا آمده اند و باید همان طور هم این دنیا را وداع کنند.
دوستی....
چه خیانت هایی در حق این واژه ی مقدس می شود.
و این واژه٬ همانند سنگی گرانبها٬ نایاب است.
اما تقلبی اش چه بسیار در بازارهای پر ازدحام دورویی فروخته می شود.
نقاب....
دیگر کمتر کسی را می توان یافت که به چهره نداشته باشد.
خیلی ها هم می خواهند نقاب را بردارند٬ اما دیگر بخشی از وجودشان شده
و چه بسیار زود باوران نقاب را نمی بینند.
زیرا آنقدر پاک طینت اند که چیزی با نام نقاب نمی شناسند.
و.............
دیده هایم کم نیستند٬ اما مطمئنم تمام آنچه من دیده ام٬ تو هم دیده ای.
اما با چشمان باز کاملا بسته!
این فقط تلنگری بود تا یادآور شوم:
تو هم میتوانی٬ پیشه ات صبوری باشد و...

نوشته شده توسط خود بنده!
خوبید؟
من عالی عالی ام
امروز چقدر روز باحالی بود
وااااااااااااااااااایــــــــــــــــــــــــــــی![]()
![]()
امروز قرار بود من و زینب و مائده و مرجان بریم باشگاه خبرنگاران.
تا هم من برای کلاس گزارش ثبت نام کنم و هم زینب و مائده و مرجان برای عضویت در باشگاه ثبت نام کنند. منم شب قبلش با زینب قرار گذاشتیم که فردا ساعت ۸و نیم بزنیم بیرون.این مرجان تازه ساعت ۶صبح از مسافرت بر میگرده (بدون هیچ اطلاع قبلی به بنده تشریف برده بودند مسافرت
) خلاصه مائده هم جمعه گفت که اگه مرجان نیاد منم نمیام. گفتم: به....٬ نیا. حالا واسه من عشق ریفیق شده
. صبح شد و من ساعت ۸صبح زنگ زدم به زینب. خواب تشریف داشتند
مامانش بیدارش کرد. بهش میگم: تو که اینقدر ذوق و شوق داشتی گرفتی خوابیدی؟
قرار شد ساعت ۸ونیم بیاد دم در خونمون تا باهم بریم. بعدش به مرجان زنگ زدم. خواب بود
به مانش گفتم بیدارش کنه. ۲دقیقه بعد زنگ زد و گفت من تازه از خواب بلند شدم و... از بس خوابش میومد نمیفهمید چی میگه
. گفتم باشه هرچی تو میگی فقط من دارم میرم باشگاه اگه خواستی بیایی به مائده زنگ بزن باهم برین. گفت باشه و منم تا قطع کردم زینب زنگ در خونمونو زد.
از خونمون تا مترو بهارستان پیاده رفتیم. خیلی عجیب بود که زینب بخواد پیاده بیاد و غر نزنه
. هر چند که خودش گفت پیاده بریم.
خلاصه تو راه اینقدر خندیدیم که هیچ خستگی احساس نکردیم.
تا اینکه سوار مترو شدیم و..... رسیدیم باشگاه. زینب هم داشت از خوشحالی می مرد
اون قبلا با مدیر اخبار باشگاه صحبت کرده بود و قرار بود حتما ثبت نام بشه. آخه الان دیگه باشگاه زیر لیسانس قبول نمیکنه. اما حرف مفتیه. برای وارد شدن به صدا و سیما و همه ی زیر مجموعه هاش فقط و فقط باید پارتی داشته باشی. مدیر اخبار باشگاه مثلا پارتی زینب بود! اول رفتیم تو قسمت اخبار تا همین آقاهه رو ببینیم اما نیومده بود بعد رفتیم قسمت آموزش تا فرم ثبت نام بگیره و ثبت نام کنه. تا رفتیم تو که فرم بگیریم اول سنشو پرسیدن. تا فهمیدن ۱۶سالشه ادا و اصولهای مسخرشون شروع شد.
ما گفتیم که با مدیر اخبار آقای ــــ...ـــ صحبت کردیم. باورش نشد. فکر کرده چون ما سنمون کمه داریم چرند میگیم. اصلا زورش میومد حرف بزنه. گفتم: میخوایی همین الان زنگ بزنیم آقای ـــ...ـــ تا بفهمی؟![]()
با حالت تحقیرانه ای که انگار ما هیچی بارمون نیست گفت: خب بزن. تو دلم گفتم: دارم برات
فکر کرده احمق گیر اوورده
رفتیم و زنگ زدیم به ـــ...ـــ و بعد اون گفت گوشی رو بده تا خودم باهاش صحبت کنم. آخ که یارو چقدر ضایع شد![]()
خلاصه مجبور شد فرم ثبت نام رو بده. بعد زینب گفت: من پارسال فرم پرکردم ها همه مدارک هم دادم٬ اما ظاهرا گم شده چون اصلا به من زنگ نزدید و وقتی زنگ زدم گفتید مدارکتون گم شده٬بازم فرم پر کنم؟ مرده گفت: هان؟؟
فرم پرکردید؟
مگه میشه مدارکتون گم بشه؟
من الان زنگ میزنم انفورماتیک ببینم دادید یا نه.....................
خلاصه یه سری جریانات پیش اومد که من الان حال و حوصله نوشتنش رو ندارم. اما در کل خیلی با این آقاهه دعوا کردم. زینب میگفت: تو که ۳ساله ثبت نام شدی٬ منو ثبت نام نمیکنند تو چرا حرص میخوری و دعوا میکنی؟ گفتم: آخه فکر میکنه ما احمقیم. هنوز اونقدر گوشامون دراز نشده که یه جوجه ماشینی بخواد مارو دُر بزنه. آخه هی به ما دروغ میگفت
. فکر کرده چون ما ۱۶سالمونه احمقیم. اعصابم خورد شده بود![]()
![]()
زنگ زدم مرجان گفتم کجایی؟ گفت نزدیک باشگاهم و...
خیلی خوشحال شدم که داشت میومد آخه میشد با پارتی اون حرف بزنیم. چون پارتی اون مدیر آموزش باشگاه بود.
خلاصه مرجان اومد و زنگ زد بهش
قرار شد بریم ساختمون اداری جام جم قسمت آموزشش. رفتیم و با همین آقای ==...== مدیر آموزش کلی حرف زدیم و البته کلی هم تحویل گرفت
و قرار شد کار زینب و مرجان و مائده رو پیگیری کنه. خیلی آقای خوب و متشخصی بود. خدا عمرش بده
راستی گفتند که ترمهای پیش استاد کلاس گزارش آقای نجف زاده بوده. دعا کنید این ترم هم استادش آقای نجف زاده باشه
آخه این ترم من باید برم کلاس گزارش![]()
خلاصه دوباره رفتیم باشگاه تا با آقای ـــ...ـــ صحبت کنیم و بگیم که قسمت آموزش هی ما رو میپیچوند. اما آقای ـــ...ـــ نبود و مجبور شدیم با جانشینش حرف بزنیم.
اونم مثل بقیشون فکر میکرد که چون ما ۱۶سالمونه احمقیم
البته خیلی با ادبانه صحبت میکرد و بعد از مدتی فهمید که ما اونقدها هم.... ولی بازهم.... تا اینکه مجبور شدم یه سری از مسائل رو بگم... در میان صحبتها یه جاییش گفتم: اونقدر ما رو میپیچونند که ما مجبور شدیم دست به دامن ناظم مدرسمون بشیم که توی صدا و سیماست. آقاهه فامیلیشو پرسید و پرسید توی کدوم قسمته سازمانه؟ گفتم: خانم ـ،ـ،ـ،ـ هستد و توی شبکه ی یک کار میکنند. البته این آخریا ما دیگه دست به دامن دخترهای آقای ضرغامی که توی مدرسمونند٬شدیم.
آقاهه یه دفعه شوکه شد و گفت: اِ... شما همون مدرسهه میرید که توی خیابون ایرانه؟
با قیافه ای پیروزمندانه گفتم: بله![]()
آقاهه گفت: البته ما که حرفی نداریم قوانین اینجا اینطوریه. شما هفته دیگه بیایین کارتون حتما درست میشه.
وقتی اومدیم بیرون به زینب گفتم: توروخدا میبینی؟ اینا زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه. باید از راه های دیگه وارد شد
وقتی کارمون تموم شد اومدیم بیرون تا بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم بلکه یه جون تازه ای بگیریم. از بس که ما فک زدیم
از کنار پارک ملت داشتیم راه میرفتم که یه آقاهه اومد به ما گفت میایین تا باهاتون مصاحبه کنیم؟ گفتیم درمورد چیه؟ گفت: ازدواج! زینب گفت: این بحثا به درد سن ما نمیخوره برای ما هنوز زوده. هی از گزارشگره اصرار از ما انکار. رفتیم و اون گزارشگره دنبالمون میومد. خلاصه دلمون سوخت گفتیم باشه.
ازمون یه سری سوال درمورد ازدواج پرسیدن و ما هم سعی کردیم صادقانه جواب دادیم.
اسم برنامش گلبرگه و ۵شنبه از شبکه ۳پخش میشه. نمیدونم چه ساعتی پخش میشه. اما گفتند جدول پخش رو ببینید. چون ۵شنبه اولین برنامشه هنوز ساعت دقیقش معلوم نیست.
اگه مصاحبه منو نشون دادند من همونم که عینکیه و قدش بلنده. مائده هم عینکیه اما من عینکم بدون فریمه. اگر هم به ترتیب باشه من دومین نفرم. هر ۴تایی مون هم چادری هستیم.
خلاصه مصاحبه که تموم شد رفتیم تا یه کافی شاپ درست و حسابی پیدا کنیم. توی یکی از کوچه های رو به روی پارک ملت بالاخره یه کافی شاپ درست و درمون و خلوت پیدا کردیم. رفتیم تو و دیدیم خیلی خلوته و کلی ذوق کردیم به گارسونه گفتیم کجا بشینیم؟
گفت: هیچ جا نمیتونید بشینید! گفتیم:چرا؟ گفت به خاطر اینکه همه ی میزها رزروهه!
بعد من گفتم: اینجا همیشه رزروهه؟ گفت: بله.
به بچه ها گفتم حالا که اینطوره من حتما باید یه روز هم که شده بیام اینجا و یه چیز بخورم.
کارتشو گرفتم تا دفعه دیگه که خواستیم بریم از قبل زنگ بزنم میز رزرو کنم.
خلاصه بعدش رفتیم نهار خوردیم و بعد سوار اتوبوس و مترو شدیم و حدودای ساعت ۴بود که رسیدیم خونه. خسته و کوفته!![]()
اما خیلی حال داد!![]()
کتایون جون منو به بازی دعوت کرده. ممنون عزیزم![]()
منم۱۰ نفررو به این بازی دعوت میکنم.
الهام - مليكا - زینب(چشمان روباه) - کیمیا - بهاره - سمیه(رهگذر) - فاطمه(محکم -مریم(دل نوشته) - سولماز نوري - مائده
دستور بازی: ۱۰تا چیزی که دوست داری و ۱۰تا چیزی که دوست نداری رو بنویس. و ۱۰نفر رو به این بازی دعوت کن.
دوست دارم ها:
۱. دوست دارم روانشناسی بالینی در دانشگاه سراسری تهران قبول بشم.
۲. دوست دارم یه خبرنگار یا مجری باحال و جنجالی بشم.
۳. دوست دارم آرامش داشته باشم و همه جا سکوت باشه.
۴.دوست دارم متن های ادبی قشنگی بنویسم.
۵. دوست دارم هرچی آدم پروهه ضایعشون کنم.
۶. دوست دارم اینترنت پرسرعت داشته باشم.
۷. دوست دارم با قرآن بیشتر انس بگیرم.
۸. دوست دارم جامعه از بی بند و باری در بیاد و دختر و پسرا تو ازدواجشون یه کم بیشتر دقت کنند و ملاکشون فقط پول و ظاهر طرف نباشه.
۹. دوست دارم برای بچه های بی سرپرست کار کنم.
۱۰. دوست دارم همه رو دوست داشته باشم!
دوست ندارم ها:
۱. دوست ندارم کسی بهم زور بگه.
۲. دوست ندارم کار خونه انجام بدم. و اصلا هم بلد نیستم
۳. دوست ندارم تو جامعه پارتی بازی باشه.
۴. دوست ندارم کسی منو دست کم بگیره.
۵. دوست ندارم آدمها بی وفا باشند.
۶. دوست ندارم آدمها مغرور باشند.
۷. دوست ندارم کسی مزاحم خوابم بشه.
۸. دوست ندارم کسی بیاد تو وبلاگم و نظر نده. حتی اگه نظری نداره میتونه اعلام حضور کنه.
۹. دوست ندارم نمازهام قضا بشه.
۱۰. دوست ندارم آدمی خودشو بزنه به اون راه.
پ.ن: روز مادر برهمه ی مادرهای مهربون مبارک.
تا بعد
خدانگهدار![]()
