آخيش...
راحت شدم....
حالا مي تونم يه نفس راحت بکشم....![]()
بالاخره مدرسه ها تموم شد و ما را حت شدیم.![]()
اما خودمونيما..
مدرسه هم براي خودش صفايي داره.![]()
سال تحصيلي امسال براي من هم خوب بود
و هم بد.![]()
خوب بود
چون امسال بيشتر از پارسال شيطوني کردم
و با رفقا بيشتر حال کردم.![]()
بد بود
چون امسال مثل بچه آدم درس نميخوندم
و درکل حال و حوصله درس خوندن نداشتم.
چون به اميد سال بعد درس ميخوندم
. آخه چون ميخوام برم انساني به درسهاي غير انساني مثل رياضي و فيزيک و شيمي و زيست توجهي نداشتم
. اما درسهايي مثل ادبيات و زبان فارسي و دين و زندگي و... مثل بچه آدم ميخوندم!![]()
بيشتر از همه به خاطر اينکه ميخوام برم رشته انساني خوشحالم
. چون ميتونم با خيال راحت درس بخونم
و عاري از وجود هرگونه درس بيخود و مسخره مثل فيزيکه!
من خيــلي از فيزيک بدم مياد
. خيلي![]()
![]()
. آخه به من چه که جسم وقتي 2cm جلوتر از کانون آينه مقعره ، تصوير کجا تشکيل ميشه؟
يا اينکه زاويه ي حد فلان ماده چقدره؟![]()
نميدونم
. شايد شما خوشتون بياد اما براي من رنج آورترين زنگها زنگ فيزيک بود![]()
. هميشه هم سعي ميکردم کلاس رو دو در کنم!![]()
رياضي هم همين طور
. اما درجه اش کمتر از فيزک بود
! هر چند که مدرسمون براي دوم انسانيهاشون هم کلاس تست رياضي دارند. ![]()
شيمي هم بدک نبود
اما من حال و حوصله حل کتاب کار نداشتم
، به همين جهت هميشه از دوستام تو کلاسهاي ديگه کتاب کار قرض ميگرفتم
تا سر زنگ شيمي معلممون غر نزنه.![]()
اما زيست رو يه کم دوست داشتم. چون درس شيريني بود.
اما درسهايي که من عاشقشونم...![]()
![]()
آخ ادبيات
. عشق....
يادمه سر کلاسهاي ادبيات همه ي بچه ها چرت ميزدند
اما من هميشه با معلممون بحثهاي ادبي ميکردم
. از نيمه هاي سال به بعد هم بيشتر درسها رو من ميدادم!
( اينجوري هم به معلم کمک ميکردم
هم يه نمره اي به طور مفتي ميگرفتم
و هم بچه ها کمتر چرت ميزدند!
)
زبان فارسي هم که جاي خودشو داره
. درس بسيار جذابيه.![]()
![]()
![]()
حالا يه کم از شيطوني هامون بگم....![]()
يادمه يه روز سرزنگ زبان فارسي من و مائده پيش هم نشسته بوديم
. يه دفعه هوس نارنگي کرديم(اون روز تغذيه نارنگي داشتيم
) . به مائده گفتم: من ميرم پايين ببينم ميتونم چندتا نارنگي گير بيارم
. گفت: باشه برو. رفتم پيش معلممون و به بهانه رفتن به دستشويي اجازه گرفتم
و رفتم پايين. رفتم توي آشپزخونه مدرسه و به مهماندارها گفتم که تغذيه از زنگ قبل چيزي مونده؟ اونا هم يه سبد پر از نارنگي گذاشتند و گفتند هر چقدر ميخوايي بردار. منم تا اونجا که تونستم برداشتم
. 6تا توي جيبهاي مانتوم
و 2تا هم توي جيبهاي پالتوم
! جمعا 8تا نارنگي!
رفتم بالا و درزدم و در کمال آرامش
از معلم اجاز گرفتم و رفتم سر جام نشستم
. هيشکي هم نفهميد
. جاتون خالي سر کلاس خورديم
و چقدر هم چسبيد
. آبدار و شيرين هم بود!
يه دونه ديگه: سرزنگ زيست بود
. معلم قرار بود از کل کلاس فصل 4رو بپرسه
. من درس خونده بودم ها اما نه با دقت
. معلم از ميز اول شروع کرد به پرسيدن. 2-3تا نيمکت مونده بود به من برسه رفتم زير ميز![]()
! چون نيمکت آخر بودم زياد تابلو نبود
. خلاصه از بغل دستيم هم پرسيد و رفت رديف دوم و متوجه نشد
من زير ميزم! خلاصه از کل کلاس درس پرسيد و تموم شد و ميخواست درس جديد بده که من آروم اومدم بالا![]()
.باز هم معلممون نفهميد!![]()
![]()
يه دونه ديگه: اول سال که برنامه صبحگاه داشتيم. يه روزش افتاد به کلاس ما. ما مونديم چه کنيم.
بچه ها گفتند: عارفه يه کلاس مريم 2و يه تو، خودت بايد فکر يه برنامه صبحگاه باحال رو بکني
. خلاصه ما رفتيم خونه و نشستيم فکر کرديم و فکر کرديم و فکر کرديم تا به يه نتيجه اي رسيدم
. فرداش رفتم مدرسه و به بچه گفتم: به نظر من بيايين يه برنامه تلويزيوني اجرا کنيم مثل شب شيشه اي ولي بايد تا اونجا که ميتونم همه ي برنامه ها رو باهم قاطي کنيم. مثلا يکي بشه رشيدپور يکي بشه شهرياري و 2تا هم مهمون داشته باشيم. بچه ها گفتند مهمونمون مثلا محمدرضاگلزار و مهناز افشارباشند. ![]()
اما يه کم که فکر کرديم به اين نتيجه رسيديم که مهمونامون خوب نيستند
يه کم جلف ميشه.
به جاش هري پاتر و هرميون گرنجر رو مياريم
. اين موضوع تصويب شد.![]()
اما حالا بايد بازيگر ها رو پيدا ميکرديم
. چون مرجان ته چهره اش کمي تا قسمتي شبيه رشيدپوره اون شد رشيدپور
. مائده هم شد هري
، چون حرکاتش خيلي شبيه به هريه. سعیده هم شد هرميون
چون خوب اداشو درميوورد. و منم چون صداي شهرياري رو خوب تقليد ميکردم
،(از خود تعريف نباشه ها. دوستان اينو گفتند) شدم شهرياري! متن برنامه رو هم قرار شد من بنويسم و کارگرداني کنم.![]()
خلاصه روز موعود فرارسيد و هرکدوم از ما با لباس و گريم خاصي آماده شديم
. برنامه رو شهرياري که من باشم بايد شروع ميکردم
. با بلندگو رفتم جلوي 400نفر دانش آموز و چندين معلم، شروع کردم:![]()
- به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن در زبان آفرين. سلام عرض ميکنم خدمت همه شما دانش آموزان عزيز به ويژه معلمان گرامي. صبح شما به خير.![]()
و.....![]()
![]()
![]()
نميدونيد مدرسه به چه وضعي افتاده بود. تا مدل شهرياري ميخنديدم مدرسه ميرفت رو هوا
. لطيفه هاي آقاي کاف. الف که ديگه هيچي....![]()
![]()
![]()
- به آقاي کاف.الف ميگن که با کلمه ي اتوبوس جمله بساز. ميگه اتو بوس کردم لبم سوخت!![]()
-به آقاي کاف الف ميگن با فرشاد جمله بساز. ميگه روح غضنفرشاد!![]()
- به آقاي کاف.الف ميگن که با فرناز جمله بساز. ميگه غضنفر ناز نکن!![]()
و.....![]()
![]()
فقط من به اين فکر ميکردم که اگه يکي از پشت در مدرسمون رد بشه چي فکر ميکنه.![]()
خلاصه برنامه رو اجرا کرديم و تموم شد. از زنگ بعد من ديگه عارفه نبودم، "آقاي شهرياري" بودم.
تا يکي دو ماه همين وضع بود. تا کم کم همون عارفه شدم.![]()
بچه هاي مدرسه ميگفتن خيلي برنامه باحالي بود
. ولي من فکر نميکردم که اينقدر بچه ها خوششون بياد.![]()
چندتا عکس از مدرسمون:
پ.ن:۵ شنبه امتحان ادبیات ندادم! اونم ترم دوم! (البته قرار شد۱۰روز دیگه برم و امتحان بدم) به خاطر اینکه برای امتحان ادبیات به شدت معده درد گرفتم.
شب قبلش رفتم دکتر یه عالمه آمپول و قرص داد اما اصلا هیچ تغییری نکرد. تا اینکه فرداش رفتم پیش یه متخصص درست و حسابی. اونم یه عالمه قرصهای عجیب و غریب داد و گفت اگه تا آخر این هفته خوب نشدی دوباره بیا و تا بری آندوسکوپی کنی.
خداکنه خوب بشم.از آمپول اصلا نمیترسم اما از آندوسکوپی میترسم.![]()
البته الان یه کم بهترم اما هنوز کامل خوب نشده. درد روحی ام کم بود درد جسمی هم اضافه شد! دعا کنید.![]()
پ.ن: این مدرسمون هم واقعا شورش رو در آورده
تابستون ۳روز در هفته برامون کلاس گذاشته
رفتن به این کلاسها هم اجباریه
. به همین دلیل من همه ی اون کلاسهایی رو که برنامه ریزی کردم رو نمیتونم برم
. فقط میتونم برم نویسندگی و باشگاه خبرنگاران کلاس گزارش.
پ.ن: قراره برم برای بچه های بی سرپرست کار کنم. دعا کنید جور بشه
. من عاشق این جور کارام
پ.ن: امیدوارم امسال آقای نجف زاده دوباره تو باشگاه کلاس داشته باشه!
پ.ن: منتظر نظرات گرمتون هستم![]()
پ.ن: خدانگهدار![]()
