تبليغاتX
دفتری برای همیشه
یک روز من
۲۹/۹/۸۶

طبق معمول ساعت ۵صبح مبایلم زنگ زد و منم طبق معمول خاموشش کردم و نیم ساعت بعدش دوباره از خواب بیدار شدم. مثلا امروز یه امتحان ریاضی کلی برای آمادگی ترم داشتیم ولی من دریغ از یک کلمه خوندن! پیش خودم گفتم وللش بابا توکل به خدا. من که میخوام برم انسانی. مگه چیه؟ فوقش صفر میشم دیگه! خلاصه رفتم وضو گرفتم و نمازمو خوندم. ولی دلم طاقت نیوورد. نشستم و یه کم اتحادها رو خوندم و یه چندتایی تمرین حل کردم. حدودا ساعت ۶ و ربع بود که وسایلمو جمع کردم و رفتم و صبحانمو خوردم. ساعت ۱۰دقیقه به ۷ بود که راه بیوفتم تا بیام مدرسه {دریغ از جرعه ای اضطراب}. با کمال آرامش پله پله اومدم پایین در رو باز کردم دیدم داره برف میاد و هوا هم فوق العاده سرده. نه چتر داشتم و نه لباس گرمی پوشیده بودم! حال و حوصله این رو هم نداشتم که برم بالا و پالتومو بپوشم پس راهی مدرسه شدم. کم کم داشت سردم میشد. برف چنان به عینکم میزد که نمیتونستم جلومو ببینم. هوا نسبت به روزهای دیگه تاریکتر بود. خلاصه تا رسیدم مدرسه قندیل بسته بودم. تقریبا نیم ساعتی علاف بودیم و یه کم با دوستام گفتیم و خندیدیم تا زنگ خورد یکی از درسهایی که من فوق العاده ازش بیزار بودم فرا رسید. ورزش... نمیدونم چرا اینقدر از ورزش متنفرم. اصلا ۵شنبه ها برای من یکمی از منفورترین روزهای هفته هست. خلاصه زنگ ورزش رو هم سپری کردیم و زنگ عربی فرا رسید. از عربی هم زیاد دل خوشی ندارم ولی چون معلممون باحاله یه کم قابل تحمله. بالاخره یکی از مهمترین درسهای انسانی و باید باهاش بسازم. این زنگ رو هم بدون درد سر سپری کردم. و پس از دومین زنگ تفریح زنگ ریاضی فرا رسید. معلممون اومد و برگه ها رو پخش کرد. در همین بین من با خودم میگفتم: خب مگه چیه؟ خب صفر میارم دیگه . یه صفر که هزار تا صفر نمیشه. و آرزو کردم که ای کاش همه معلمهای ریاضی آلزایمر بگیرند! که ناگهان معلممون برگه رو گذاشتت رو میزم. اسممو نوشتم و شروع به حل کردنش کردم: سوال اول رو با موفقیت حل کردم. سوال دوم هم بلد بودم. سوال سوم و...تا سوال یکی مونده به آخر رو حل کردم ولی توی سوال آخری موندم. دیگه حوصله فکر کردن هم نداشتم و برگمو دادم. آخیش راحت شدم...(خدا رو شکر به خاطر دعای عرفه ساعت ۱۲ و نیم تعطیل شدیم و به زنگ مثلثات که واقعا خسته کننده ترین زنگیه که در هفته دارم نرسیدیم). مدرسه تعطیل شد و با دوستم زهرا تا خونه اومدم. تا رسیدم خونه سریع نهارمو خوردم و رفتم توی اینترنت. یه گشتی هم اونجا زدم و بعد آماده شدم تا به همراه خانواده به خانه مادربزرگ و  پدربزرگم بیاییم. توی ماشین اونقدر خسته بودم که خوابم برد. و تا خونشون خوابیده بودم. به مناسبت شب یلدا(که ما دوشب شب یلدا داریم) همه اهل فامیل خونه مادربزرگم اینا جمع بودیم. شب خوبی بود. دایی ام که دید من زیادی بی کارم مبایلشو داد تا شماره هاشو وارد اون یکی مبایلش کنم. پدرم در اومد! ۵۰۰ تا شماره تلفن داشت! خدا بده برکت! وقتی موقع خوراکی خوردن شد یاد پارسال افتادم که از بس خورده بودم دل درد گرفته بودم. درس عبرتی شد که دیگه از اون به بعد رعایت کنم. به همین دلیل زیاد نخوردم. خلاصه اون شب کلی گفتیم و خندیدیم. روز خوبی رو گذراندم...

 

پ.ن: شب یلدا تون مبارک.

پ.ن: این آپ پارسال شب یلدا بود( اینجا کلیک کنید)


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/09/30 و ساعت 2:43 |
my best friend

 

Daily we are open our inbox

and read messages sent by friends

but how many times do we open QORAN

؟and read messages by ALLAH

!!!since who is our best friend

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/09/26 و ساعت 22:37 |
به یاد کودکی
راستش من تا چند ماه پیش اصلا اهل رمان خوندن نبودم البته یکی دو رمان محشر رو خوندم ولی در کل جزء کتابهای مورد علاقه ام نبود.nerd

ولی از اوایل مدرسه ها تا حالا بد جوری زدم تو کار رمان،  اونم((هری پاتر))cool

وای این هری پاتر چه محشریهsmug واقعا ای ول بهشcool(البته به کتاباش)

خلاصه اینکه، شدم از اون هری پاتری های درجه ۱big grin . از اواسط مهر از جلد یک شروع کردم الان جلد ۴هستمraised eyebrow . جلد یکشو ۴روزه تموم کردمdancing. دوشو ۳روزهbatting eyelashes سه شو یک هفته ایwinking و الان هم آخرای کتاب چهار، جلد یکش هستمbig grin(به خاطر حجم زیاد درسها کمتر از قبل میتونم بخونمsad)

خداییش خیلی محشرهpeace sign. من خودم تا پارسال اصلا خوشم نمیومد. اوایل مهر دوستم بهم گفت : عارفه تو یه جلدشو بخون اگه بد بود هرچی دلت خواست بهم بگوchatterbox. منم به خاطر اینکه روی رفیقمو زمین نندازم گفتم باشهstraight face. همون شب که یه فصلشو خوندم فهمیدم چه شاهکاریهmoney eyes...

توی مدرسمون بدجوری تب هری پاتر همه گیر شدهhypnotized. از اول دبیرستان تا پیش دانشگاهیbig grin!

اگه تاحالا هری پاتر نخوندید بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما حتما بخونیدsmug چون من خودم هم تا پارسال اصلا اهل هری پاتر خوندن نبودم در کل ازش خوشم نمیومد ولی فقط کافی یه فصلشو بخونی اون موقع میفهمی رمان یعنی چهsmug!!!

حالا از من به تو نصیحت اگه نخونی یه شاهکار بزرگ دنیا از دستت پریده not talkingraised eyebrow

یه جمله توی کتاب ۲(هری پاتر و تالار اسرار) پس از این که هری با باسیلیسک میجنگه و تام ریدل{لرد ولد مورت} رو سرنگون میکنه، دامبلدور به هری میگه که خیلی پر معنا بود و بهترین جمله ای بود که من در کتابهای هری پاتر تا الان خوندم. این بود:

این توانایی های ما نیست که جوهر وجودیمان را نشان میدهد

بلکه انتخاب هایمان است


اگه طرفدار هری پاتر هستی به  اینجا هم سر بزن:

   http://www.dementor.ir   

اینم چندتا عکس از هری پاتر:

 

HARRY POTTER

700×1000


harry potter

1000×2000


harry


1400×900


900×1400

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

اگه عکسها باز نشد روی   link کلیک کنید

 

link


 

600×800


400×600


لینک


link


link


link


link


link


link


link


link


link


link


link


link


 


 


 


 


 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/09/01 و ساعت 22:34 |