يك سال ديگر از عمرم گذشت و در 15 آبان 15 سال زندگي را تجربه كردهام. اما مهم اين است كه من در اين15 سال چه كردهام و در 15 سال آينده چه خواهم كرد؟
ديري نميگذرد كه 15 سال ديگر ميگذرد و من 30 سالهام و كوله باري از حسرت اين روزهاي جواني بر دوشم.
گاهي اوقات از خودم خجالت ميكشم، به فكر روح بيچارهام ميافتم كه جسم راحت طلبم اختيارش را به دست گرفته. از خودم خجالت ميكشم، از زماني كه مكلف شدم خيلي نماز قضا دارم. واي به حالم. كي ميتونم اين كمبودهاي معنويام را جبران كنم؟ گاهي اوقات كه حوصله ندارم يا خستهام، وسوسه ميشوم كه اوقاتم را بي نماز سر كنم، ولي به ياد سرافكندگي خود بدبختم ميافتم، و اين تلنگري به جسم تنبلم ميزند.
واقعا من در اين 15 سال چه كردهام؟؟؟ دل چند دوست و آشنا را شكستهام؟؟؟ چند نفر را جلوي ديگران خوار و بي آبرو كردهام؟؟؟ چند بار پدر و مادرم را از خود رنجاندهام؟؟؟ چند دفعه وسوسههاي شيطاني در وجودم شعله ور شده؟؟؟ و مهمتر اينكه چند صد بار براي به كرسي نشاندن حرفم و يا مسائل ديگر دروغ گفتهام؟؟؟
واي بر حال بدبخت من!!! واي برحالم كه در اين 15 سال اينطور زيستهام! خدا ميداند كه بقيهاش چگونه ميگذرد.
شايد پيش خودتان بگوييد: وا ! همه روز تولدشون شادند و اين.../ ولي بايد بگويم كه آنقدر خنديدهام و شادي كردهام كه از افراط اين بلا و بدبختي بر سرم آمده.
ميدانم، هنوز هم دير نشده، البته دير كه شده اما زياد دير نشده. از همين امروز سعي ميكنم كم كم خودم را بسازم. اميدوارم اون ارحم الراحمين كه هميشه بالا سرمونه و خودش بيشتر از دلم باخبره، كمكم كنه.
و بهترين هديهاش براي من، فقط ياري و مرحمته.

چرا غرور عشق را
شبیه برگ برگ یاس خشک
به گوشه کتاب کهنه دلم نشانده ام؟
چرا نمی روم؟
مگر مرا از آن طرف
ستاره ای صدا نکرد؟
مگر ستاره رنگ آب ها نبود؟
مگر ندیدم آن پرنده را
که از غروب می پرید و از بهار می گذشت؟
مگر بهار
راز گریه ی خدا نبود؟
مگر خدا شبیه قصه های خوب بچه ها نبود؟!
**
خدای من!
به جز طنین گریه های من که بی صداست
چه مانده از شکوه خنده های من
چرا رها نمی شوم؟
چرا هنوز مانده ام
و با پرنده های رفته آشنا نمی شوم؟
سعید یوسف نیا

پ.ن: 15 آبان يادتون نره . حتما اينجا منتظرتونم....
پ.ن: ۶آبان، سالروز تولد آقاي احمدي نژاد، رييس جمهور عزيزمون رو هم تبريك ميگم
پ.ن: ۴آبان ، تولد دوست عزيزم الهام جون رو هم بهش تبريك ميگم