تبليغاتX
دفتری برای همیشه
ناگفته ها
 

حقیقت انسان به آنچه اظهار ميكند نيست،

بلكه حقيقت او نهفته در آن چيزي است كه از اظهار آن عاجز است.

بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش،

بلكه به نا گفته هايش گوش بسپار.

 

ناگفته ها

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/07/26 و ساعت 18:17 |
بچه درسخون

سلام:big grin

خوبيد؟

اگه دانش‌آموزيد، با مدرسه‌ها چه مي‌كنيد؟winking

ببخشيد اگه يه كم دير آپيدم. از فرط زيادي درس و مشق ديگهwhew! مخي برام نموندهnerd. هنوز اول ساله داره مخم اين‌طور سوت مي‌كشهsillyangry، واي به حال 3-4 ماه ديگه...

تازه فهميدم دبيرستان چقدر با راهنمايي فرق مي‌كنهrolling eyes. يادمه پارسال كه سوم‌راهنمايي بودم هميشه علاف بودمwhistling ولي امسال از همون اول بسم‌الله معلم‌ها شروع كردند به امتحان گرفتن كه به قول خودشون پرسش كتبي، و دادن تكاليف انبوه كه سوهان مغزهat wits' end ! و باعث شده مني كه هرروز يا فوقش يه روز در ميون ميومدم تو اينترنت، اصلا ديگه وقت نكنم حتي يه سربزنمsigh.

ولي خودمونيما، امسال تصميم گرفتم يه كم بچه خرخون بشمnerd! يعني ميشه؟ يا فقط روياستdaydreaming ؟

 

 

 

پ.ن: يه مدتيه كه حسابي زدم تو خط كتاب داستان و رمان. مني كه جونم به لبم مي‌رسيد تا يه كتاب 100صفحه‌اي رو به آخر برسونم(البته به جز يكي ذو مورد كه واقعا محشر بود) يه كتاب سيصد و خورده‌اي صفحه‌اي رو 3شبه تموم كردمraised eyebrow.

پ.ن: تا همين چند ماه پيش بود كه به طرز فجيعي از زبان انگليسي متنفر بودمsick، ولي الان بدجوري شيفته‌ي زبان شدمlove struck. چند روز پيش رفتم يكي از موسسه‌هاي زبان، امتحان تعيين سطح دادم و قبول شدم كه كتاب INTERCHANGE (intro)  رو بخونمcool. اصلا فكر نمي‌كردم كه اينقدر سطحم بالا باشه، فكر مي‌كردم ديگه خيلي بهم رحم كنند Let’s go4  قبول بشم. عجيبه!thinking

پ.ن: انساني مدرسمون فوق العاده عاليهsmug. منم كه عشق انساني. وقتي رتبه‌هاي انساني مدرسمون رو فهميدم كلي ذوقيدمbig grin. بگو چه رتبه‌هايي؟ 6 , 11 , 28 , 58 , 76 , 256 , 449 , 700 و... همش زير 1000بودsurprise. فقط سه نفر بالاي 1000داشتيم كه اونا هم بازهم زير 2000بودند. انساني‌هامون صد در صد سراسري تهران قبول شدند.smugcool

پ.ن: بازهم ازتون عذر مي‌خوام كه نمي‌تونم به وبلاگ‌هاتون سر بزنمblushing. واقعا شرمنده.blushingsad

پ.ن: ideaideaideaلطفا در نظرسنجی وبلاگم هم شرکت کنیدideaideaidea

 

 

پ.ن: اين چند روزه حتما حتما مسابقه «ماه و مهر» رو ببينيد. قراره تو مسابقشون شركت كنم.(بعد از اذان مغرب-شبكه يك)

شركت كردم/ ديدين؟؟

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/07/16 و ساعت 21:0 |
ماه رسیدن

ماه رمضان براي من ماه رسيدن است. يا شايد تحقق آرزوهايي كه تا چند سال پيش برايم رويايي بيش نبود، ولي حالا به طور معجزه آسايي برايم تبديل به واقعيت شدند.

2سال از آن روزها مي‌گذرد ولي انگار كمتر از دوماه است. كاملاً به ياد دارم، ماه رمضان سال 84 بود. يه حديثي خوانده بودم؛<دعاي روزه‌دار حتماً به استجابت مي‌رسد>. اما هميشه به دوستم الهام مي‌گفتم كه چرا دعاهاي من به استجابت نمي‌رسد و هميشه از اين موضوع نالان بودم. در اين باره بحثي در كلاس ديني پيش آمد  و من اين موضوع را با معلم ديني‌مان در ميان گذاشتم. او گفت: شايد دعايت يا خواسته‌ات از ته دل نيست و شايد هم به ضررت است و يا شايد حكمتيست.

آن روز خيلي به فكر فرو رفتم...... خواسته‌ام كه از ته دل بود و از اين بابت مطمئن بودم. به ضررم هم كه نبود و هيچ گناهي در آن وجود نداشت، ولي حكمت را نمي‌دانم...

خلاصه شب‌هاي قدر فرا رسيد. آن شب‌ها  براي اولين بار بود كه از ته دلم اشك مي‌ريختم و دست به دامن خدا شده بودم چون مي‌گويند محال است كه خدا اين شب‌ها دست رد به سينه‌ي بندگانش بزند.

آن شب‌ها اكنون برايم به شب‌هاي خاطره‌انگيزي تبديل شده. باورتان نمي‌شود كه به طور معجزه‌ آسايي به حاجت‌هايم رسيدم. هنوز هم وقتي به آن فكر مي‌كنم برايم بسيار حيرت‌آور است.

و آن زمان بود كه خدا را از اعماق وجودم حس كردم....

 

اكنون خيلي شرمنده‌ي خدا هستم. چون هيچ موقع بنده‌ي واقعي‌اش نبودم. چون هيچ وقت هموني نبودم كه خودش مي‌خواد. هيچ وقت....

اي كاش مي‌تونستم.

خدايا بازهم كمكم كن. بازهم به اين بنده‌ِي ناسپاس كمك كن تا شرمنده‌ات نباشم و جبران اين همه لطفت را بكنم، البته مي‌دانم كه هيچ وقت نمي‌توانم جبران كنم. ولي مي‌خواهم حداقل بنده خوبت باشم.

بازهم كمكم مي‌كني...؟

 

 ماه رسيدن

 

پ.ن: ديگه از اين به بعد كمتر مي‌تونم به وبلاگ‌هاتون سربزنم، ولي تك تك نظراتتون رو مي‌خونم و اگه لازم باشه جواب مي‌دم.

پ.ن: اينجا رو تنها نذاريد. من دست كم 10روز يكبار اينجا رو آپديت مي‌كنم. پس حتما سربزنيد. اگر هم خبرتون نكردم بذاريد به پاي اينكه سرم خيلي شلوغه و ديگه از الان حسابي بايد درس بخونم و به فكر 3سال ديگه كه ميخوام كنكور بدم، باشم.

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/07/04 و ساعت 19:10 |