حقیقت انسان به آنچه اظهار ميكند نيست،
بلكه حقيقت او نهفته در آن چيزي است كه از اظهار آن عاجز است.
بنابراين اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش،
بلكه به نا گفته هايش گوش بسپار.

سلام:![]()
خوبيد؟
اگه دانشآموزيد، با مدرسهها چه ميكنيد؟![]()
ببخشيد اگه يه كم دير آپيدم. از فرط زيادي درس و مشق ديگه
مخي برام نمونده
. هنوز اول ساله داره مخم اينطور سوت ميكشه![]()
، واي به حال 3-4 ماه ديگه...
تازه فهميدم دبيرستان چقدر با راهنمايي فرق ميكنه
. يادمه پارسال كه سومراهنمايي بودم هميشه علاف بودم
ولي امسال از همون اول بسمالله معلمها شروع كردند به امتحان گرفتن كه به قول خودشون پرسش كتبي، و دادن تكاليف انبوه كه سوهان مغزه
! و باعث شده مني كه هرروز يا فوقش يه روز در ميون ميومدم تو اينترنت، اصلا ديگه وقت نكنم حتي يه سربزنم
.
ولي خودمونيما، امسال تصميم گرفتم يه كم بچه خرخون بشم
! يعني ميشه؟ يا فقط روياست
؟

پ.ن: يه مدتيه كه حسابي زدم تو خط كتاب داستان و رمان. مني كه جونم به لبم ميرسيد تا يه كتاب 100صفحهاي رو به آخر برسونم(البته به جز يكي ذو مورد كه واقعا محشر بود) يه كتاب سيصد و خوردهاي صفحهاي رو 3شبه تموم كردم
.
پ.ن: تا همين چند ماه پيش بود كه به طرز فجيعي از زبان انگليسي متنفر بودم
، ولي الان بدجوري شيفتهي زبان شدم
. چند روز پيش رفتم يكي از موسسههاي زبان، امتحان تعيين سطح دادم و قبول شدم كه كتاب INTERCHANGE (intro) رو بخونم
. اصلا فكر نميكردم كه اينقدر سطحم بالا باشه، فكر ميكردم ديگه خيلي بهم رحم كنند Let’s go4 قبول بشم. عجيبه!![]()
پ.ن: انساني مدرسمون فوق العاده عاليه
. منم كه عشق انساني. وقتي رتبههاي انساني مدرسمون رو فهميدم كلي ذوقيدم
. بگو چه رتبههايي؟ 6 , 11 , 28 , 58 , 76 , 256 , 449 , 700 و... همش زير 1000بود
. فقط سه نفر بالاي 1000داشتيم كه اونا هم بازهم زير 2000بودند. انسانيهامون صد در صد سراسري تهران قبول شدند.![]()
![]()
پ.ن: بازهم ازتون عذر ميخوام كه نميتونم به وبلاگهاتون سر بزنم
. واقعا شرمنده.![]()
![]()
پ.ن: ![]()
![]()
لطفا در نظرسنجی وبلاگم هم شرکت کنید![]()
![]()
![]()
پ.ن: اين چند روزه حتما حتما مسابقه «ماه و مهر» رو ببينيد. قراره تو مسابقشون شركت كنم.(بعد از اذان مغرب-شبكه يك)
شركت كردم/ ديدين؟؟

ماه رمضان براي من ماه رسيدن است. يا شايد تحقق آرزوهايي كه تا چند سال پيش برايم رويايي بيش نبود، ولي حالا به طور معجزه آسايي برايم تبديل به واقعيت شدند.
2سال از آن روزها ميگذرد ولي انگار كمتر از دوماه است. كاملاً به ياد دارم، ماه رمضان سال 84 بود. يه حديثي خوانده بودم؛<دعاي روزهدار حتماً به استجابت ميرسد>. اما هميشه به دوستم الهام ميگفتم كه چرا دعاهاي من به استجابت نميرسد و هميشه از اين موضوع نالان بودم. در اين باره بحثي در كلاس ديني پيش آمد و من اين موضوع را با معلم دينيمان در ميان گذاشتم. او گفت: شايد دعايت يا خواستهات از ته دل نيست و شايد هم به ضررت است و يا شايد حكمتيست.
آن روز خيلي به فكر فرو رفتم...... خواستهام كه از ته دل بود و از اين بابت مطمئن بودم. به ضررم هم كه نبود و هيچ گناهي در آن وجود نداشت، ولي حكمت را نميدانم...
خلاصه شبهاي قدر فرا رسيد. آن شبها براي اولين بار بود كه از ته دلم اشك ميريختم و دست به دامن خدا شده بودم چون ميگويند محال است كه خدا اين شبها دست رد به سينهي بندگانش بزند.
آن شبها اكنون برايم به شبهاي خاطرهانگيزي تبديل شده. باورتان نميشود كه به طور معجزه آسايي به حاجتهايم رسيدم. هنوز هم وقتي به آن فكر ميكنم برايم بسيار حيرتآور است.
و آن زمان بود كه خدا را از اعماق وجودم حس كردم....
اكنون خيلي شرمندهي خدا هستم. چون هيچ موقع بندهي واقعياش نبودم. چون هيچ وقت هموني نبودم كه خودش ميخواد. هيچ وقت....
اي كاش ميتونستم.
خدايا بازهم كمكم كن. بازهم به اين بندهِي ناسپاس كمك كن تا شرمندهات نباشم و جبران اين همه لطفت را بكنم، البته ميدانم كه هيچ وقت نميتوانم جبران كنم. ولي ميخواهم حداقل بنده خوبت باشم.
بازهم كمكم ميكني...؟

پ.ن: ديگه از اين به بعد كمتر ميتونم به وبلاگهاتون سربزنم، ولي تك تك نظراتتون رو ميخونم و اگه لازم باشه جواب ميدم.
پ.ن: اينجا رو تنها نذاريد. من دست كم 10روز يكبار اينجا رو آپديت ميكنم. پس حتما سربزنيد. اگر هم خبرتون نكردم بذاريد به پاي اينكه سرم خيلي شلوغه و ديگه از الان حسابي بايد درس بخونم و به فكر 3سال ديگه كه ميخوام كنكور بدم، باشم.