تبليغاتX
دفتری برای همیشه
خسته ام

خسته ام...

خسته از روزهاي تكراري

خسته از سكوت پر هياهو

خسته از اهداف بي‌هدف

خسته از فريادهاي بي‌صدا

خسته از خيابان‌ها و كوچه‌ها

خسته از خود بي‌كسم

خسته از بال‌هاي شكسته‌ام

به آسمان آبي مي‌نگرم. دوباره شعله‌ي حسرت در دلم گُر مي‌گيرد.

تنها در آرزوي پروازي دوباره هستم.

به بال‌هاي شكسته‌ام نگاه مي‌كنم، ناگهان پرنده‌اي در مقابلم به پرواز در مي‌آيد. خوشا به حالش...

نوش‌دارويي مي‌خواهم تا مرهم بال‌هاي شكسته‌ام شود. حال كجا دنبالش گردم؟ از چه كسي داروي درمانم را طلب كنم؟

روزها و شب‌ها در پي هم مي‌آيند، اما من... اما من با بال‌هاي شكسته سرگردانم.

همدمي مي‌خواهم، تا در ديدگانش بنگرم و چشم‌هايم ببارد. شايد او دواي دردم باشد.

مي‌دانم او هم در گوشه‌اي از اين شهر بزرگ منتظرم است تا درمانم كند و من در گوشه اي ديگر منتظرش هستم تا درمانم كند.

اي فاصله تو با چشم انتظاران چه‌ها مي‌كني...

شايد او هم نيايد. اما پس از آن خوف دارم كه پرواز با او را از ياد ببرم.

 

اما من بازهم در خيابان‌ها با اين بال‌هاي شكسته راه مي‌روم و با فرياد بي‌صدايم به دنبالت مي‌گردم.

به اين اميد تا شايد مرا به ياد بياوري.

 

(از: خود بنده)

 

خسته ام

 

پ.ن: من گزارشمو تدوین کردم ولی هرکاری کردم زمان پخششو بهم نگفتند. ولی شما منتظر باشید. فقط دعا کنید گزارشم انتخاب بشه

پ.ن: نماز و روزه هاتون قبول باشه

پ.ن: راستش درباره این ماه مبارک خیلی باهاتون حرف دارم که انشاالله در مطالب بعدی برایتان خواهم نوشت

 

راستی الهام و ملیکا هم برگشتند

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/06/29 و ساعت 22:18 |
بالاخره اولین گزارشمو گرفتم
 

 واييييييييييي...drooling باورتون ميشهhypnotized بالاخره بعد از سالهاي سال به بزرگترين آرزوم رسيدمpraying و اولين گزارش خبريمو گرفتمdancing. هنوز كه هنوزه خودم هم باورم نميشهdaydreaming . فكر ميكنم دارم خواب ميبينمsleepy. دوست دارم الان يه جيغ بلند بزنم big grinو بعدش هم زار زار گريه كنمcrying. لابد ميگيد چه خله!tongue خب بگيدhee hee چون الان از خل هم بدترمbig grin. اگر شما هم بوديد و به بزرگترين آرزوتون ميرسيديد حال و هوايي بهتر از من نداشتيد.silly

اولين گزارشمو از برنامه‌ي آقاجون سليمون گرفتم البته قرار بود كه از برنامه ي عموپورنگ بگيرم كه جور نشد و بهم وقت مصاحبه ندادندphbbbbt. اصلا بذاريد جريانو از همون اول براتون تعريف كنم:

 

حدوداً يك ماه پيش بود كه به فكرم افتاد كه از برنامه‌ي عموپورنگ براي اخبار جوانه‌ها گزارش بگيرمidea. پس زنگ زدم به استوديوي برنامشون. عوامل هم بهم شماره مبايل آقاي آقاجانزاده(تهيه كننده برنامه) رو دادندcool. خلاصه زنگ زدم و ايشون هم رك و راست بهم گفتند:«نه»not talking . كلي خورد تو ذوقمworried. بازهم دست بردار نبودمbig grin، دوباره چند روز بعد زنگ زدم به استوديوشونraised eyebrow. بازهم بهم گفتند نهnot talking. منم يه كم از اون ترفندهاي خبرنگاريsmug به كار بردم و گفتم: پس اگه شما بهم وقت مصاحبه نميديد منم....(بماندstraight face. نگم بهترهstraight face. جزء ترفندهاي محرمانه‌ستdon't tell anyone) ميكنم. يه كم نرم شدند و گفتند: خب بذاريد از خود پورنگ بپرسيمyawn. پرسيدند و بازهم جواب منفي بودshame on you. خودم هم به جناب پورنگ اس ام اس زدم ولي ايشون بازهم سرحرف خودشون بودندshame on you. پيش خودم گفتم ولش كنI don't know اينا راضي بشو نيستند تا من بخوام اينا رو راضي كنم نصف عمرم تلف شدهwhew!. خلاصه قيد برنامه عموپورنگ رو زدمsigh.

به اين فكر افتادم كه از برنامه‌ي آقاجون سليمون گزارش بگيرمthinking. دوباره زنگ زدم به آقاي آقاجانزاده و ايشون هم با كمال ميل پذيرفتندsmug. عجيب بود!confused خلاصه باهم صحبت كرديم و قرار شد سه شنبه هفته‌ي پيش برم و گزارش بگيرم و گفتند چون خودشون ممكنه نباشند با دستيارشون آقاي حاتمي هماهنگ كنمcool. جونم براتون بگه كه من هفته پيش رفتم باشگاهsmug و برگه ماموريت گرفتمsmug و يه تصويربردار هم بهم دادندsmug و برگه آفيش رو هم گرفتمsmug. گفتند بهشون زنگ بزن كه داري ميايي، منم زنگ زدم و گفتم كه دارم ميامon the phone . آقاي حاتمي گفتند: نميشهstraight face. گفتم: وا... چراsurprise؟ گفت: آخه شما كه آفيش نشديدstraight face. گفتم: من برگه آفيش گرفتمnerd. گفت: ما بايد شما رو آفيش كنيم. خلاصه براي بار دوم خورد تو ذوقمsigh. آقاي حاتمي هم شمارشو داد و گفت يه روز قبل از اومدنتون بهم زنگ بزن تا من آفيشتون كنم.cool

1شنبه كه اقاجون برنامه نداشت. افتاد براي 3شنبه. منم2شنبه صبح با اقاي حاتمي هماهنگي كردم و قرار شد كه 3شنبه حتما بريم.smug

بالاخره روز موعود فرا رسيدangel. سه شنبه شد و من به تصويربردارم زنگ زدمon the phone و باهم قرار گذاشتيم. حدوداي ساعت سه و نيم بعدازظهر باهم رفيم داخل سازمان و ماشين سوار شديم و روبروي پخش پياده شديم و رفتيم توdancing. پخش شبكه اول و استوديوي كودك زيرزمين بود. رفتيم پايين و جلوي در استوديو داشتم با تصويربردارم صحبت ميكردم كه يهو ديدم يه آقايي كلشون رو به سمت ما دراز كردند و با لحن بانمكي گفتند:سلامٌ عليكمbig grin. برگشتم ديدم آقاي يحيويraised eyebrow(مجري) بود. سلام و احوال پرسي كرديمhappy و اومدم برم تو ديدم خانم هاشميsmug(مجري نوجوان) اومدن. با ايشون هم يه كم احوال پرسي كرديمhappy و رفتيم تو و آقاي حاتمي رو ديديم و گفتند متاسفانه برنامه شروع شدهsad. مشكلي نبودnerd  مجبور بوديم كه آخربرنامه مصاحبه رو بگيرم. اما تصويربردارم رفت تو استوديو تا اينسرت بگيرهhappy. منم تو اتاق فرمان نشستمraised eyebrow و يه كم با خانم هاشمي حرف زدم و بعد با دستيار تهيه برنامه آقاجون(البته لازم به ذكره تمام عوامل برنامه آقاجون سليمون همون عوامل برنامه عموپورنگ بودندthinking) با خانم اعلاديني حرف زدم و نامه اي كه يكي از دوستام داده بود تا بدم به يكي از عوامل برنامه‌ي عموپورنگ بدم تا بدن به عموپورنگ دادم به اين خانم و گفتم: لطف ميكنيد اين نامه رو بديد به عموپورنگbatting eyelashes. گفتند: من بهشون ميدم ولي نميخونندworried. گفتم: چرا؟broken heart گفت: عموپورنگ هيچ نامه اي رو نميخونندyawn، نامه ها رو ميدن به يكي ديگه بخونه چون خود عموپورنگ وقت ندارهphbbbbt. گفتم: خب نميشه اين نامه رو بديد دست خودشون و بگيد همون موقع بخونند و اگه هم وقت ندارند بگيد ببرند خونشون بخونندthinking. گفت: باشه من ميدم ولي خوندن و نخوندنش به من ربطي نداره. گفتم: خب شما بگيد عارفه موذني داده خودشون منو ميشناسنcool. خانم اعلاديني گفت: بله، منم شما رو ميشناسم، همه اينجا شما رو ميشناسندraised eyebrow، شما هموني بوديد كه پارسال هميشه زنگ ميزد اينجا و تو مسابقه هم شركت كرديدwinking.اتفاقا صبح كه ميخواستيم اسمتونو آفيش كنيم آقاي حاتمي گفتند كه ما قبلا با خانم موذني آشنا بوديمbig grin، و ميدونم هم كه عموپورنگ شما رو ميشناسنsmug ولي درمورد اين نامه نميدونم كه ميخونند يا نه ولي من به خودشون ميدمhappy. خلاصه بعد از كلي گفت و گو با خانم اعلاديني رفتم پيش آقاي حاتمي تا عموپورنگ رو راضي كنند كه ما ازشون گزارش بگيريمloser. ايشون هم گفتند حالا من ميگم ولي مهم آقاي آقاجانزاده ‌ستI don't know .

بالاخره برنامه تموم شد و من رفتم سوالامو از آقاجون بپرسم peace sign. مصاحبه ام با آقاجون تموم شد و وقتي آقاجون گريمشو پاك كرده بود و داشت ميرفت اومد پيشم و شماره مبايلشو بهم دادraised eyebrow و گفت هرموقع خواستند گزارشتو پخش كنند بهم زنگ بزنon the phone . آقاي آقاجانزاده هم اونجا وايستاده بود و منم از موقعيت استفاده كردم و درمورد گزارشي كه ميخواستم از برنامه عموپورنگ بگيرم باهاشون صحبت كردمnerd. بهم جواب منفي ندادند ولي جواب مثبت هم ندادند«جوابشون خنثي بود!!!»straight face

خلاصه نريشن و پلاتو رو هم گفتمcool و آماده شديم تا با خانم اعلاديني و يكي ديگه از عوامل بريم

و ديگه ماجرا تموم شد.winking

 

قصه‌ي ما به سر رسيدhappy

گزارشم به تدوين نرسيدbig grin

 

(چون هنوز گزاذشمو تدوين نكردم معلوم نيست كي پخش بشه، توروخدا دعا كنيprayingد يه وقتي بشه تا من برم و گزارشمو تدوين كنمsad)

 

البته اين گزارش كلي حاشيه داشت كه در مجال قلم نبود ، در مجال نظر بود.winking


 

پ.ن: اين آقاجون سليمون هم باحاله هاlaughing. جلوي دوربين با پشت دوربين خيلي فرق ميكنه.rolling on the floor

پ.ن: جالب اينجاست كه تو خونه داشتم از اضطراب مي‌مردمnailbiting ولي وقتي رفتم اونجا اصلا يادم رفت كه بايد اضطراب داشته باشم!hee hee

پ.ن: عوامل خيلي خوب بودند و با ما كلي همكاري كردند.smug

پ.ن: توي اون فسقل استوديو دكور چندتا برنامه بودsurprise: عموپورنگ، اقاجون سليمون، برنامه نوجوان، قاب، برنامه چراغ خاموش

پ.ن: خدا پدر و مادر اين تصويربردارمو بيامرزه. خيلي خوب بودkiss. شايد اگه اون نبود گزارشم درست و حسابي از آب در نمي‌اومد. خدا عاقبت به خيرش كنه.batting eyelashes

 

اینم عکسهایی که قرار بود بذارم:

 

عکس شماره 1

 

عکس شماره 2

 

عکس شماره 3

 

عکس شماره 4

 

  


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/06/21 و ساعت 21:41 |
حاجت
 

چند ماه پيش مشكلي برايم پيش آمده بود. از اين رو به زيارت شاه عبدالعظيم رفته بودم(مي بينيد، نمي دانم چرا هرموقع گره اي در كارمان پيش مي آيد تازه يادمان مي افتد كه...)

خلاصه اينكه بعد از زيارت و كلي گريه و زاري كه پيش حضرت كردم، نماز ظهر را به جماعت خواندم. با چشماني اشكبار داشتم از صحن بيرون مي رفتم كه خانمي ظرف خرمايي به من تعارف كرد و گفت:

دعا كن خدا حاجت من رو هم بده...

 

خرما را برداشتم و اون خانم كم كم از من دور شد و من مات و مبهوت به آن خانم خيره شده بودم.

يه حس خاصي بهم دست داده بود. نميدانم چرا؟

هنوز هم هرچه فكر ميكنم دليل آن حس را پيدا نكردم. خيلي عجيب بود.

اكنون خودم حاجتم را گرفتم ، اما خيلي دوست دارم كه بدانم آن خانم هم حاجتش را گرفته يا نه...؟

 

راستی قراره سه شنبه(اگه مشکلی پیش نیاد) از برنامه آقاجون سلیمون برای اخبارجوانه ها گزارش بگیرم.

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/06/18 و ساعت 15:11 |
بهار باش
 بهار باش

باطراوت و جوان

و حرفهایت

همچو نسیم بهاری

بالطافت و نرم باشد

اما حساسیت بهاری نداشته باش

تابستان هم باش

گرم و همراه با میوه های شیرین

ولی مواظب باش مثل آفتابش

که پوست را می سوزاند

تو دل کسی را نسوزانی

اگر خواستی کمی هم پاییز باش

شاعرانه و معتدل

اما حواست باشد

صدای خش خش برگها

آرامش همسایه را به هم نزند

زمستان هم خوب است

سفید و یک رنگ

و هموچو برف

بی صدا ببار

اما خودت که می دانی

چشم بعضی ها

به رنگ سفید هم حساس است

 

***

می خواهی بهترین باشی؟

خب باش

اما یادت باشد

هر زیبایی

برای همه زیبا نیست

بهار باش

 (قابل توجه بازدیدکنندگان گرامی: این مطلب از خود بنده است)

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/06/10 و ساعت 13:47 |
کلاس آقای نجف زاده
 

امروز تو کلاسهای باشگاه خبرنگاران امتحان مصاحبه داشتمhappy. امتحانمون بد نبودhappy، البته راحت راحت هم نبودconfused. خلاصه چون شب قبلش تقریبا حسابی درس خونده بودمnerd، امتحانمو سریع دادم و اومدم بیرونsmug. رو به روی یکی از کلاسها ایستاده بودم و داشتم آماده میشدم که برمwhistling. از قضا اون کلاسی که روبه روی پنجره اش ایستاده بودم، کلاس سوژه یابی بودhappy، که استادش هم آقای نجف زاده بودcool. یه جورایی دلم میخواست برم سرکلاسشونsigh اما چون کلاسش شروع شده بود، روم نمیشدblushingworried. در همین افکار بودم daydreaming که دیدم آقای نجف زاده داره اشاره میکنه که بیا تو کلاسbring it on. فکر کردم با یکی دیگسstraight face، پشت سرمو دیدم کسی نبودtongue، منم اشاره کردم که با من بودید؟loser با همان زبان اشاره گفت آرهcool. و بعد به فیلم برداری که پشت در کلاس وایستاده بود گفت که بره کنار تا من برم توbring it on. منم از خدا خواسته رفتم و نشستمdroolingdancing.

آقا چه کلاسی بودbatting eyelashes. البته خب مسلمه هر کلاسی که آقای نجف زاده استادش باشه حرف ندارهsmug. منو بگو که از همون اول چنان محو بحث و درس شدمdaydreaming که نفهمیدم چه جوری یک ساعت و نیم گذشت.nerd

ولی خداییش آقای نجف زاده هم تو کارش حرف نداره هاapplause.  در کل کلاسشون خیلی باحال و بانمک بودwinking{برخلاف اون چیزی که تصور میکردم}. فکر نمیکردم که ایشون این همه بامزه و شوخ باشندbig grin. ولی خیلی خوب بودoh go on.

 

 

کامران نجف زاده

 

خب دیگه... فعلا زحمتو کم کنیمdon't tell anyone

 تا آپدیت بعدیwinking

خدانگهدارtalk to the hand

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/06/01 و ساعت 17:33 |