خسته ام...
خسته از روزهاي تكراري
خسته از سكوت پر هياهو
خسته از اهداف بيهدف
خسته از فريادهاي بيصدا
خسته از خيابانها و كوچهها
خسته از خود بيكسم
خسته از بالهاي شكستهام
به آسمان آبي مينگرم. دوباره شعلهي حسرت در دلم گُر ميگيرد.
تنها در آرزوي پروازي دوباره هستم.
به بالهاي شكستهام نگاه ميكنم، ناگهان پرندهاي در مقابلم به پرواز در ميآيد. خوشا به حالش...
نوشدارويي ميخواهم تا مرهم بالهاي شكستهام شود. حال كجا دنبالش گردم؟ از چه كسي داروي درمانم را طلب كنم؟
روزها و شبها در پي هم ميآيند، اما من... اما من با بالهاي شكسته سرگردانم.
همدمي ميخواهم، تا در ديدگانش بنگرم و چشمهايم ببارد. شايد او دواي دردم باشد.
ميدانم او هم در گوشهاي از اين شهر بزرگ منتظرم است تا درمانم كند و من در گوشه اي ديگر منتظرش هستم تا درمانم كند.
اي فاصله تو با چشم انتظاران چهها ميكني...
شايد او هم نيايد. اما پس از آن خوف دارم كه پرواز با او را از ياد ببرم.
اما من بازهم در خيابانها با اين بالهاي شكسته راه ميروم و با فرياد بيصدايم به دنبالت ميگردم.
به اين اميد تا شايد مرا به ياد بياوري.
(از: خود بنده)

باورتون ميشه
بالاخره بعد از سالهاي سال به بزرگترين آرزوم رسيدم
و اولين گزارش خبريمو گرفتم
. هنوز كه هنوزه خودم هم باورم نميشه
. فكر ميكنم دارم خواب ميبينم
. دوست دارم الان يه جيغ بلند بزنم
و بعدش هم زار زار گريه كنم
. لابد ميگيد چه خله!
خب بگيد
چون الان از خل هم بدترم
. اگر شما هم بوديد و به بزرگترين آرزوتون ميرسيديد حال و هوايي بهتر از من نداشتيد.![]()
اولين گزارشمو از برنامهي آقاجون سليمون گرفتم البته قرار بود كه از برنامه ي عموپورنگ بگيرم كه جور نشد و بهم وقت مصاحبه ندادند
. اصلا بذاريد جريانو از همون اول براتون تعريف كنم:
حدوداً يك ماه پيش بود كه به فكرم افتاد كه از برنامهي عموپورنگ براي اخبار جوانهها گزارش بگيرم
. پس زنگ زدم به استوديوي برنامشون. عوامل هم بهم شماره مبايل آقاي آقاجانزاده(تهيه كننده برنامه) رو دادند
. خلاصه زنگ زدم و ايشون هم رك و راست بهم گفتند:«نه»
. كلي خورد تو ذوقم
. بازهم دست بردار نبودم
، دوباره چند روز بعد زنگ زدم به استوديوشون
. بازهم بهم گفتند نه
. منم يه كم از اون ترفندهاي خبرنگاري
به كار بردم و گفتم: پس اگه شما بهم وقت مصاحبه نميديد منم....(بماند
. نگم بهتره
. جزء ترفندهاي محرمانهست
) ميكنم. يه كم نرم شدند و گفتند: خب بذاريد از خود پورنگ بپرسيم
. پرسيدند و بازهم جواب منفي بود
. خودم هم به جناب پورنگ اس ام اس زدم ولي ايشون بازهم سرحرف خودشون بودند
. پيش خودم گفتم ولش كن
اينا راضي بشو نيستند تا من بخوام اينا رو راضي كنم نصف عمرم تلف شده
. خلاصه قيد برنامه عموپورنگ رو زدم
.
به اين فكر افتادم كه از برنامهي آقاجون سليمون گزارش بگيرم
. دوباره زنگ زدم به آقاي آقاجانزاده و ايشون هم با كمال ميل پذيرفتند
. عجيب بود!
خلاصه باهم صحبت كرديم و قرار شد سه شنبه هفتهي پيش برم و گزارش بگيرم و گفتند چون خودشون ممكنه نباشند با دستيارشون آقاي حاتمي هماهنگ كنم
. جونم براتون بگه كه من هفته پيش رفتم باشگاه
و برگه ماموريت گرفتم
و يه تصويربردار هم بهم دادند
و برگه آفيش رو هم گرفتم
. گفتند بهشون زنگ بزن كه داري ميايي، منم زنگ زدم و گفتم كه دارم ميام
. آقاي حاتمي گفتند: نميشه
. گفتم: وا... چرا
؟ گفت: آخه شما كه آفيش نشديد
. گفتم: من برگه آفيش گرفتم
. گفت: ما بايد شما رو آفيش كنيم. خلاصه براي بار دوم خورد تو ذوقم
. آقاي حاتمي هم شمارشو داد و گفت يه روز قبل از اومدنتون بهم زنگ بزن تا من آفيشتون كنم.![]()
1شنبه كه اقاجون برنامه نداشت. افتاد براي 3شنبه. منم2شنبه صبح با اقاي حاتمي هماهنگي كردم و قرار شد كه 3شنبه حتما بريم.![]()
بالاخره روز موعود فرا رسيد
. سه شنبه شد و من به تصويربردارم زنگ زدم
و باهم قرار گذاشتيم. حدوداي ساعت سه و نيم بعدازظهر باهم رفيم داخل سازمان و ماشين سوار شديم و روبروي پخش پياده شديم و رفتيم تو
. پخش شبكه اول و استوديوي كودك زيرزمين بود. رفتيم پايين و جلوي در استوديو داشتم با تصويربردارم صحبت ميكردم كه يهو ديدم يه آقايي كلشون رو به سمت ما دراز كردند و با لحن بانمكي گفتند:سلامٌ عليكم
. برگشتم ديدم آقاي يحيوي
(مجري) بود. سلام و احوال پرسي كرديم
و اومدم برم تو ديدم خانم هاشمي
(مجري نوجوان) اومدن. با ايشون هم يه كم احوال پرسي كرديم
و رفتيم تو و آقاي حاتمي رو ديديم و گفتند متاسفانه برنامه شروع شده
. مشكلي نبود
مجبور بوديم كه آخربرنامه مصاحبه رو بگيرم. اما تصويربردارم رفت تو استوديو تا اينسرت بگيره
. منم تو اتاق فرمان نشستم
و يه كم با خانم هاشمي حرف زدم و بعد با دستيار تهيه برنامه آقاجون(البته لازم به ذكره تمام عوامل برنامه آقاجون سليمون همون عوامل برنامه عموپورنگ بودند
) با خانم اعلاديني حرف زدم و نامه اي كه يكي از دوستام داده بود تا بدم به يكي از عوامل برنامهي عموپورنگ بدم تا بدن به عموپورنگ دادم به اين خانم و گفتم: لطف ميكنيد اين نامه رو بديد به عموپورنگ
. گفتند: من بهشون ميدم ولي نميخونند
. گفتم: چرا؟
گفت: عموپورنگ هيچ نامه اي رو نميخونند
، نامه ها رو ميدن به يكي ديگه بخونه چون خود عموپورنگ وقت نداره
. گفتم: خب نميشه اين نامه رو بديد دست خودشون و بگيد همون موقع بخونند و اگه هم وقت ندارند بگيد ببرند خونشون بخونند
. گفت: باشه من ميدم ولي خوندن و نخوندنش به من ربطي نداره. گفتم: خب شما بگيد عارفه موذني داده خودشون منو ميشناسن
. خانم اعلاديني گفت: بله، منم شما رو ميشناسم، همه اينجا شما رو ميشناسند
، شما هموني بوديد كه پارسال هميشه زنگ ميزد اينجا و تو مسابقه هم شركت كرديد
.اتفاقا صبح كه ميخواستيم اسمتونو آفيش كنيم آقاي حاتمي گفتند كه ما قبلا با خانم موذني آشنا بوديم
، و ميدونم هم كه عموپورنگ شما رو ميشناسن
ولي درمورد اين نامه نميدونم كه ميخونند يا نه ولي من به خودشون ميدم
. خلاصه بعد از كلي گفت و گو با خانم اعلاديني رفتم پيش آقاي حاتمي تا عموپورنگ رو راضي كنند كه ما ازشون گزارش بگيريم
. ايشون هم گفتند حالا من ميگم ولي مهم آقاي آقاجانزاده ست
.
بالاخره برنامه تموم شد و من رفتم سوالامو از آقاجون بپرسم
. مصاحبه ام با آقاجون تموم شد و وقتي آقاجون گريمشو پاك كرده بود و داشت ميرفت اومد پيشم و شماره مبايلشو بهم داد
و گفت هرموقع خواستند گزارشتو پخش كنند بهم زنگ بزن
. آقاي آقاجانزاده هم اونجا وايستاده بود و منم از موقعيت استفاده كردم و درمورد گزارشي كه ميخواستم از برنامه عموپورنگ بگيرم باهاشون صحبت كردم
. بهم جواب منفي ندادند ولي جواب مثبت هم ندادند«جوابشون خنثي بود!!!»![]()
خلاصه نريشن و پلاتو رو هم گفتم
و آماده شديم تا با خانم اعلاديني و يكي ديگه از عوامل بريم
و ديگه ماجرا تموم شد.![]()
قصهي ما به سر رسيد![]()
گزارشم به تدوين نرسيد![]()
(چون هنوز گزاذشمو تدوين نكردم معلوم نيست كي پخش بشه، توروخدا دعا كني
د يه وقتي بشه تا من برم و گزارشمو تدوين كنم
)
البته اين گزارش كلي حاشيه داشت كه در مجال قلم نبود ، در مجال نظر بود.![]()
پ.ن: اين آقاجون سليمون هم باحاله ها
. جلوي دوربين با پشت دوربين خيلي فرق ميكنه.![]()
پ.ن: جالب اينجاست كه تو خونه داشتم از اضطراب ميمردم
ولي وقتي رفتم اونجا اصلا يادم رفت كه بايد اضطراب داشته باشم!![]()
پ.ن: عوامل خيلي خوب بودند و با ما كلي همكاري كردند.![]()
پ.ن: توي اون فسقل استوديو دكور چندتا برنامه بود
: عموپورنگ، اقاجون سليمون، برنامه نوجوان، قاب، برنامه چراغ خاموش
پ.ن: خدا پدر و مادر اين تصويربردارمو بيامرزه. خيلي خوب بود
. شايد اگه اون نبود گزارشم درست و حسابي از آب در نمياومد. خدا عاقبت به خيرش كنه.![]()
اینم عکسهایی که قرار بود بذارم:
چند ماه پيش مشكلي برايم پيش آمده بود. از اين رو به زيارت شاه عبدالعظيم رفته بودم(مي بينيد، نمي دانم چرا هرموقع گره اي در كارمان پيش مي آيد تازه يادمان مي افتد كه...)
خلاصه اينكه بعد از زيارت و كلي گريه و زاري كه پيش حضرت كردم، نماز ظهر را به جماعت خواندم. با چشماني اشكبار داشتم از صحن بيرون مي رفتم كه خانمي ظرف خرمايي به من تعارف كرد و گفت:
دعا كن خدا حاجت من رو هم بده...
خرما را برداشتم و اون خانم كم كم از من دور شد و من مات و مبهوت به آن خانم خيره شده بودم.
يه حس خاصي بهم دست داده بود. نميدانم چرا؟
هنوز هم هرچه فكر ميكنم دليل آن حس را پيدا نكردم. خيلي عجيب بود.
اكنون خودم حاجتم را گرفتم ، اما خيلي دوست دارم كه بدانم آن خانم هم حاجتش را گرفته يا نه...؟

راستی قراره سه شنبه(اگه مشکلی پیش نیاد) از برنامه آقاجون سلیمون برای اخبارجوانه ها گزارش بگیرم.
باطراوت و جوان
و حرفهایت
همچو نسیم بهاری
بالطافت و نرم باشد
اما حساسیت بهاری نداشته باش
تابستان هم باش
گرم و همراه با میوه های شیرین
ولی مواظب باش مثل آفتابش
که پوست را می سوزاند
تو دل کسی را نسوزانی
اگر خواستی کمی هم پاییز باش
شاعرانه و معتدل
اما حواست باشد
صدای خش خش برگها
آرامش همسایه را به هم نزند
زمستان هم خوب است
سفید و یک رنگ
و هموچو برف
بی صدا ببار
اما خودت که می دانی
چشم بعضی ها
به رنگ سفید هم حساس است
***
می خواهی بهترین باشی؟
خب باش
اما یادت باشد
هر زیبایی
برای همه زیبا نیست

(قابل توجه بازدیدکنندگان گرامی: این مطلب از خود بنده است)
امروز تو کلاسهای باشگاه خبرنگاران امتحان مصاحبه داشتم
. امتحانمون بد نبود
، البته راحت راحت هم نبود
. خلاصه چون شب قبلش تقریبا حسابی درس خونده بودم
، امتحانمو سریع دادم و اومدم بیرون
. رو به روی یکی از کلاسها ایستاده بودم و داشتم آماده میشدم که برم
. از قضا اون کلاسی که روبه روی پنجره اش ایستاده بودم، کلاس سوژه یابی بود
، که استادش هم آقای نجف زاده بود
. یه جورایی دلم میخواست برم سرکلاسشون
اما چون کلاسش شروع شده بود، روم نمیشد![]()
. در همین افکار بودم
که دیدم آقای نجف زاده داره اشاره میکنه که بیا تو کلاس
. فکر کردم با یکی دیگس
، پشت سرمو دیدم کسی نبود
، منم اشاره کردم که با من بودید؟
با همان زبان اشاره گفت آره
. و بعد به فیلم برداری که پشت در کلاس وایستاده بود گفت که بره کنار تا من برم تو
. منم از خدا خواسته رفتم و نشستم![]()
.
آقا چه کلاسی بود
. البته خب مسلمه هر کلاسی که آقای نجف زاده استادش باشه حرف نداره
. منو بگو که از همون اول چنان محو بحث و درس شدم
که نفهمیدم چه جوری یک ساعت و نیم گذشت.![]()
ولی خداییش آقای نجف زاده هم تو کارش حرف نداره ها
. در کل کلاسشون خیلی باحال و بانمک بود
{برخلاف اون چیزی که تصور میکردم}. فکر نمیکردم که ایشون این همه بامزه و شوخ باشند
. ولی خیلی خوب بود
.

خب دیگه... فعلا زحمتو کم کنیم![]()
تا آپدیت بعدی![]()
خدانگهدار![]()