تبليغاتX
دفتری برای همیشه
سنگ صبور
 

همیشه به خاطر کسی که دوستش دارم خواسته هایم را زیر پا می گذارم ولی  نمی دانم چرا  نمیداند که من به خاطر عشقی که دارم این کار را کردم ، نمی دانم روی چه حسابی فکر می کند؟

نمی دانم چرا کسی که دوستش دارم خواهش هایم را نمی پذیرد. عاجزانه تمنا می کنم ولی هیچ گاه نشانی از دلسوزی در پاسخش نیست. همیشه آرزو می کنم که ای کاش کسی بود که چنین، مثل خودم، از من خواهش کند آنوقت من با کمال میل و رویی گشاده خواهشش را می پذیرفتم. ولی تا به حال هیچ گاه کسی این چنین که می خواهم از من خواهش نکرده است. شاید به خاطر اینکه خودم در نگاه اول عجز را در نگاهش می فهمم و نمی گذارم که  به دست و پایم بیفتد. اما خودم همیشه چنان عاجزانه از کسی که دوستش دارم خواهش و تمنا می کنم که...

ولی آخر هم قبول نمی کند و باید خواهشم چنان بغضی در گلویم بماند و غریبانه تبدیل به قطره اشکی شود که هنگام سجود در برابر معشوقه ی معشوقه هایم بر زمین فرو رود.

آری، گویی فقط زمین است که قطره اشک هایم را تمنا می کند، و اگر زمین نبود این قطرات اشک در دلم دریایی حسرت را پر می کرد. ولی حیف که این سنگ صبور همیشه در زیر پاهایمان است....

 

 

 

سنگ صبور

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/28 و ساعت 7:52 |
فرشته فراموش کرد
 

فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:

خدایا، میخواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.

خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.

فرشته گفت: تا بازگردم، بالهایم را اینجا می سپارم؛ این بالها در زمین چندان به کار من نمی آید.

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.

فرشته گفت: باز میگردم، حتما باز میگردم. این قولی است که فرشته به خداوند میدهد.

فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هرکه را میدید، به یاد می آورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمیگردند.

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را.

فرشته فراموش کرد...

فرشته در زمین ماند...

فرشته هرگز به بهشت برنگشت...

 

 

 

 

 

 

ادامه مطلب را حتما بخوانید

 

با عنوان سنگ صبور

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/27 و ساعت 10:16 |
گلها خیانت نمیکنند
 

خورشید رفت.

 

آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را مشاهده می کرد،

 

 نا گهان ستاره ای چشمک زد

 

آفتابگردان سرش را به زیر افکند و گفت:

 

گلها خیانت نمی کنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

اینجا رو نمی بندم چون خیلی به شما و اینجا وابسته ام. واقعا نمی توانم دفتری که خاطرات 2سال من در آن نوشته شده را به همین راحتی ببندم و قید همه چیزرا بزنم.

پس بازهم برایتان خواهم نوشت.

 

   


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/24 و ساعت 16:0 |
این وبلاگ برای همیشه بسته شد
 

 قصه را که می دانی؟ قصه ی مرغان و کوه قاف را، قصه ی رفتن و آن هفت وادی صعب را، قصه ی سیمرغ و آینه را؟

قصه نیست؛ حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند. هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم. اما چه کنم با هدهد،هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می زند؛ و من همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد، بهانه های کوچک و بی مقدار،

تنم نازک است و بال های نحیف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ می ترسم. من از گم شدن، من از تشنگی، من از تاریک و دور واهمه دارم.

گفتی قرار است بال هایمان را توی حوض داغ خورشید بشوییم؟ گفتی که این تازه اول قصه است؟ گفتی که بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی که حیرت، بار درخت توحید است؟ گفتی بی نیازی...؟

گفتی که فقر...؟ گفتی که آخرش محو است و عدم...؟

آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه، من طاقتش را ندارم...

 

بهار که بیاید، دیگر رفته ام، بهار، بهانه ی رفتن است. حق با هدهد است که می گفت: رفتن زیباتر است، ماندن شکوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگریزه های طلب.

گیرم که ماندم و باز بال بال زدم، توی خاک و خاطره، توی گذشته و گل. گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بال های بسته اما طعم اوج راکی را خواهد چشید؟

 

می روم، باید رفت؛ در خون تپیدن و پرپر.

سیمرغ، مرغان را در خون تپیده دوست تر دارد. هدهد بود که این را به من گفت.

راستی، اگر دیگر نیامدم، یعنی اینکه آتش گرفته ام؛ یعنی که شعله ورم! یعنی سوختم؛ یعنی خاکسترم را هم باد برده است.

می روم، اما هرجا که رسیدم، پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.

می دانم، این کمترین شرط جوانمردی است.

بدرود، رفیق روزهای بی قراری ام!

قرارمان اما در حوالی قاف، پشت آشیانه ی سیمرغ، آنجا که جز بال و پر سوخته، نشانی ندارد...

 

این(دفتر)وبلاگ برای همیشه بسته شد

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/10 و ساعت 14:2 |
 

دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری، تو را دوست نمیدارد...

کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نمی داری...

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمی رسند...

و این رنج است...

 

(دکتر علی شریعتی)

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/07 و ساعت 14:7 |
عموداریوش جونم، تولدت مبارک
 

 

 

 

سلام

یه سلام رنگارنگ به مناسبت تولد عموداریوش جونم

 

خوب هستید؟

خب معلومه که خوبید/ همه خوبند. مگه میشه کسی این روز شاد نباشه؟

 

 

 

 

اول از همه.

 

عموداریوش گلم:

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

partypartypartypartypartypartypartypartypartyparty

تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*تولدت مبارک*

 

 

وای که چقدر خوشحالم

 

امروز بهترین روز دنیاست

 

وای وای، چقدر زود گذشت... انگار همین پارسال بود که واسه عمو جشن تولد گرفتیم. تا چشم به هم گذاشتیم یک سال گذشت.

 

 

تقدیم به عموجون:

(با ریتم دخترما مثل گله)

 

عموي ما مثل گله                 گله و گله

مثل يه شاخه سنبله             گله و گله

خوشگل و ناز و تپله               گله و گله

 

موهاش تميز و دندوناش سفيده               لباسشو خودش اتو كشيده

عمو به اين مرتبي كي ديده؟ هان كي ديده؟

 

به كه چه نازنينه           مثل عسل شيرينه

بين همه مجريا             راستي كه بهترينه

 

حرف مامان باباشو خوب شنيده               به كاراجراشم چه خوب رسيده

عمو به اين مهربونی كي ديده؟ هان كي ديده؟

 

عموي ما مثل گله                 گله و گله

مثل يه شاخه سنبله             گله و گله

خوشگل و ناز و تپله               گله و گله

 

 

 

 

خب حالا میریم سراغ اصل مطلب

همون طور که خودتون هم میدونید امروز روز تولد عمو داریوش ــ بهترین عموی دنیا ــ هست.

پس چرا ساکتید؟

 دست بزنیدapplause

جیغ بزنید

سوت بزنیدwhistling

هورا بکشیدpeace sign

 

 

 

۱۳۵۲ شاخه گل رز تقدیم عموجونم که بهترین بهترینهاست

 

آخه....

۳۴سال پیش این موقع کودکی به دنیا اومد که حالاشده محبوب بچه ها.angel

محبوب مامانا

محبوب باباها

محبوب همه ی مردم ایران

و میتونه دل همه رو شاد کنه

حتی موقعی که تو دلش یه دنیا غمهworried

ولی باز هم دلش میخواد کسی غمگین نباشهhappy

 

 

همه بچه ها براش مهمه هستن

به عشق بچه ها ۶سال لبخند رو مهمون دلشون کرد

حتی اون فروغی که آفتاب امید در دلش غروب کرده بود

اون سجادی که لحظه به لحظه ی عمرش به یاد عمو بود

اون عسلی که چقدر کودکانه عمو رو دوست داشت

همه و همه برای عمو مهم هستند.

 

او توانست به دالان عشق و محبت راه یابد

و دست به دست بچه ها دنیا را زیبا سازد

پس باز هم میگویم

 

تولدت مبارک

 

ای شادی بخش دلهای فرشته های کوچک

 

 

 

و حالا نوبتی هم که باشه نوبت پذیرایی از مهمونای گل و دوست داشتنیه

بفرماییدcoffee. نوش جانتان

یه این شعر هم تقدیم به عموجان

در خياباني به نام جام جم

درست مقابل مبلـمان جم

سازماني است به نام صدا و سيما

فقط بـراي يـك سـري آدمـا

يكي از اينها هست، جناب داريوش فرضيايي

بيـن مـردم دارد اسـم و رسـم خـاصّـي

حـال بـايـد گويم داستان اين آقا

كه مهرباني اش نظير ندارد در دنيا

×××

سال يك هزار و سيصد و پنجاه و دو

كشانـدي پدر مـادر را به ورزش دو

بس كه تو بلا بودي

كمي هم ناقلا بودي

بـودي عـاشق فيـلـم هـنـدي

راج كاپور و ويجي و راجو هندي

خـواهـر خـويـش را ذلّه كـردي

بس كه فيلم هندي برايش بازي كردي

وقتـي كه شـدي بيست ساله

از اينجا به بعدش خيلي باحاله

رفتي داخل صدا و سيـما

شروع ميشود اصل ماجرا

ميكردي در راديو تقليد صـدا

گل پسر و ننه بلقيس و غلام آقا

گذشت و گذشت و گذشت

تا سال يك هزار و سيصد و هفتاد و هشت

آمدي با برنامه اي به نام تورنگ و پورنگ

وارد شـدي به دنـياي بچه هـاي قشنـگ

سه سال بعد آمدي با برنامه اي زنده

كه داشت يك دانه مسابقه

براي شركت در مسابقه

بچه ها بايد مينوشتند نامه

از آن موقع بود كه ما دست به قلم شديم

گرفتار پاكت نامه و جوهر قلم شديم

ته كشيد جيب باباي ما

بس كه فرستاديم از اين نامه ها

نه يكي نه دوتا نه سه تا

رسيد تعداد به نودتاوصدتا

چهار سال دست به قلم بودم

بدان كه خواهم بود و هستم

شب و روز نداري از دست اين نامه ها

بمیرم برایت پورنگ آقا

شخصیت ها بازی کردی در برنامه

اسم اينها عصمت خانم و ببلي و گل ايجانه

آخر دست از سر تهيه كننده برنداشتي

بس كه تو او را دوست داشتي

ميخواني براي همه شعرها

دختر و پسر و پدرومادرها

همه خشنود هستند زكار تو پورنگ

زدي به دلهاي ما رنگهاي قشنگ

زمين سبز شد و آسمان آبي

همه گويند كه پورنگ زنده باشي

 

وحالا نوبتی هم که باشه نوبت چیه؟

آفرین نوبت کیکه.

آقا کیک رو بیارین

 

نوش جونتون

عمو داریوش جونم

برایت آرزوی ۱۲۰ سال عمر باعزت میکنم

و

امیدوارم همیشه لبت خندون باشه

و

به همه ی آرزوهات برسی

 

 

 


 

 در اندازه بزرگتر ببینید(800×600)


 در اندازه بزرگتر ببینید(800×600)


 

در اندازه بزرگتر ببینید(800×600)


در اندازه بزرگتر ببینید(800×600)


 

در اندازه بزرگتر ببینید(800×600)


خدانگهدار

 

نظر یادتون نره

 




 به اینجا هم سر بزنید

http://purang-weblog.blogfa.com/

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/05/01 و ساعت 0:58 |