تبليغاتX
دفتری برای همیشه
رها ساز خود را كه تنها خود باشي

 

 «فقط خدا»

 

رها ساز خودرا، از آنچه مانع مي شود آني بشوي كه مي خواهي. از همه ي ترديدها كه بتوان خود و به روياهاي ارزشمند خود داري، و از اين توهم كه آنها  را فراچنگ نمي تواني آورد، يا كه آنها خواسته هاي راستين تو نيستند.

خود را رها كن از همه ي گذشته ها. زيبايي هاي ديروز هم چنان از آن تو اند، در خاطره هايت اما آن چرا كه مي خواهي از ياد بري فراموش خواهي كرد كه تا فردا تنها طلوعي بيش نمانده است. از تصور افسوس و گناه، خود را رها ساز و عهد كن كه امروز را به كمال توان خود سرشار زيست كني. از بند خواسته هاي ديگران خود را رها كن و هرگز شرمسار و سرافكنده مباش كه به معيار ايشان زندگي نكرده اي. اهميت هيچ كس براي تو، بيش از تو نيست.

به محور احساس خويش زندگي كن، كه بهترين و سزاوارترين همين است. و آنگاه ديگران به حرمتِ شرافت و امانتِ تو سر فرود آورند به تحسين.

رها ساز خود را كه تنها خود باشي... و بدين سان فراتر از روياهاي خويش به پرواز درخواهي آمد.

انساني باش، از آن دست كه زندگي را به اصالت معناي آن عزيز مي دارد، كه به انجام هر كاري بر مي شود و اوقات را به شكوه تباه نمي كند، به آرزويي خام كه:

اي كاش زمانه ديگر بود.

زندگي را به اشتياق طلب كن و هرچه را از آن فراچنگ تو اند آمد. دلواپسي را حذر كن، و اضطراب را كه ملازمِ بي چونِ آن است. و حال را زندگي كن، بي حسرت ديروز بي انديشه ي فردا. به تجربه هاي تازه دست برآور و به راه هاي ناشناخته قدم بگذار.

به استقلال و استحكام، رها باش. بندهاي توقع و انتظار را بگسل و آزادي خويش را درياب، و براي آنان كه عزيز مي داري رهايي طلب كن، تا عنان انتخاب را در دست خود گيرند و راه زندگي را به اراده ي گام هاي خويش درنوردند.

خنديدن را بياموز و خنداندن را. خويشتن را از آنچه كه هستي بپذير، بي گلايه و بي شكايت و گيتي را به طبيعت خويش عزيز دار. به جهان روي كن، به طبيعت و به جستجوي آنچه اصيل است و با طراوت. در رفتار ديگران به فراست نظر كن و در كردار خويش. به اطاعت هيچ هراسي، سر به راهي مگذار و به كامي در آميز كه زندگي ديگران را حلاوتي ارمغان كند يا دست كم آن را آسانتر سازد و تحمل پذير.

به جسم خويش مهرباني كن و درستكار باش. به امتداد زندگاني خويش كمترين التفات را معطوف نظامات و قراردادها و دستورات كن. خلاق باش. زندگاني را دوست بدار و تمامي حركت و خروشي را كه در آن موج مي زند. بي محابا كنجكاوي كن و پيوسته بر آن باش كه در هرلحظه ي عمر بيشتر بياموزي.

از شكست مهراس، بل قدمش را عزيز دار.

توفيق انسان بودن را با پيروزي در هيچ كاري برابر مكن. ديگران را چنان كه هستند بپذير. و به دگرگون ساختن حوادث متغيري كه دوست نمي داري، خويشتن را سرگرم كن. در همگان به چشم انسان نظر كن و هيچ كس را به اعتبار، بالاتر از خويش منشان. به شتاب در پي خوشبختي متاز، زندگاني كن چنان كه بايد. تا كه خوشبختي پاداش تو باشد.

آن باش كه هستي و آن شو كه توان بودنت هست. زندگي شكوهمندي در انتظار است تا كه آن را زيست كني امروز عزيزش بدار، كوتاهتر از آن است كه اين عمر به فردا حواله شود.

به كمال آن را زيست كن و دوست بدار هر آنچه اختيار در كَفَت مي نهد و دگرگوني در مقابلت. بگذار متحيرت كند. بگذار به راه هاي كهنه گام هاي نوار مغانت دهد، بگذار دستت را بگيرد، تا برگشايي، تا پرده برگيري. بگذار تو را به مردماني ناشناخته را برد. به روياهاي ناديده به دانه هاي نكاشته.

بگذار اندكي اين دلشوره ها را باز شويد. غبار اين محنت ها را بگيرد. باورت شود تا در شگفت آيي، لب به خنده گشايي، بگذار نشانت دهد كه چگونه با خورشيد بر آيي و ستاره ها را نشان كني.

و با تو باز نمايد شكفته شدن را، تا به كمال، آن شوي كه هستي.

زندگي را بگذار تا به مبارزه ات بخواند تا كه جسارت يابي، بگذار برانگيزدت برپايي داردت. بگذار ترا در برگيرد، بگذار از شكوه يك صبح آرام و ساده را نشانت دهد. بگذار ياريت دهد تا كه باورهايت را دريابي و خداي اندرون را باز شناسي. بگذار از توان خويش ترا مبهوت كند.

زندگي را بگذار ياورت شود تا كه دريابي، او همان است كه به دست هاي خويش بنا كرده اي و اين توان را دارد تا همان شود كه تو مي خواهي...

 

روزت شگفت و سرخوش باد، امروز و هر روز

                                                          گاه: ارديبهشت86

 

 

 در آپدیت بعدی بیشتر درباره ی این نامه توضیح میدهم.

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/03/26 و ساعت 8:26 |
خریدار
 

 

نميدانم؟ مگر من با او چه كرده بودم؟ باورم نميشد كه روزي بدين سان گرفتار شوم.

اي كاش نميدانستم...

 تقصير خودم بود. نه ، تقصير من نبود، تقصير صداقتم بود. آخر چگونه ميشود صداقت آدم اين چنين كار دستش بدهد؟

باورم نميشود كه او دارد مرا ميسوزاند. هيچ وقت فكرش را هم نمي كردم. هيچ وقت توي زندگيم چنان عذر خواهي از كسي نكرده بودم و نخواهم كرد! ديگر چگونه بايد دست به دامنش مي شدم؟ عذر خواهي كردم هم از راه نوشتاري و هم گفتاري ولي باز هم...

هنوز اولين sms را كه برايم فرستاده بود را دارم.(24/12/1385 ساعت19:55 /Shoma?/) دومين sms(19:59 (/Bah bah arefe khanom jom khobi/  و سومين( Hasi?)و....... چقدر شب قشنگي بود. تقريبا تا ساعت 21داشتيم باهم smsبازي مي كرديم.  يادمه اون موقع ها حتي وقتي smsخالي هم مي فرستادم جواب مي داد! ولي حالا چي؟...

هربار كه بهش زنگ ميزنم يه جوري دست به سرم ميكنه. وقتي مي بينمش ديگه مثل قبل جواب سلامم رو با خنده و خوشرويي نميده، انگار فقط براي اينكه جواب سلام واجبه جواب ميده.

هرموقع از جلوي چشمانم عبور مي كند بغضم ميتركد و...

هربار كه ازش پرسيدم هنوز از دستم ناراحتي؟ با صراحت گفت: آره خيلي از دستت ناراحتم.

تنها كسي كه درباره ناراحتي ام باهاش درد و دل كردم بهشته بود. هميشه بهم مي گفت: اون كه هميشه بدون هيچ خوفي حرفهايش را به تو مي گويد، تو هم دل به دريا بزن و برو حرفت را بگو.

...واين كار را كردم.

اما هنوز هم...

اشكالي ندارد، من باز هم دوستش دارم. ولي اين تجربه اي شد كه ديگر كسي را اين چنين دوست نداشته باشم.

 

هميشه به ياد دارم اگر چيز شكسته اي خريدار ندارد،

 اما قلب شكسته خريدار دارد، خريدارش هم خداست.

 

 

 

 

کلیک کنید و برای شب شیشه ای پیشنهاد مهمان دهید

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/03/16 و ساعت 11:25 |
ما همسایه ی خدا بودیم

 

 

شايد ديگر مرا نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري. اما من تو را خوب ميشناسم. ما همسايه ي شما بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا.

يادم مي آيد گاهي وقت ها ميرفتي و زير بال فرشته ها قايم ميشدي. و من همه ي آسمان را دنبالت ميگشتم؛ تو ميخنديدي و من پشت خنده ها پيدايت ميكردم.

خوب يادم هست آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود. نور از لاي انگشهاي نازكت ميچكيد. راه كه ميرفتي ردي از روشني روي كهكشان ميماند.

يادت مي آيد؟ گاهي شيطنت ميكرديم و ميرفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سمتش  پرت ميكردي و او كفرش درمي آمد. ام زورش به ما نميرسيد. فقط ميگفت: همين كه پايتان به زمين برسد، ميدانم چه طور از راه به درتان كنم.

تو، شلوغ بودي، آرام و قرار نداشتي. آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره ميپريدي و صبح كه ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي.

اما هميشه خواب زمين را ميديدي. آرزويي رؤياهاي تورا قلقلك ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي. و هميشه اين را به خدا ميگفتي. و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد.من هم همين كار را كردم، بچه هاي ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.

تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تورا، ما ديگر نه همسايه ي هم بوديم و نه همسايه ي خدا. ما گم شديم و خدا را گم كرديم....

دوست من، همبازي بهشتي ام! نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ي خدا توي گوشم زنگ ميزند:

 از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا.

بلند شو. از دلت شروع كن.

شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم.

 

 

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 86/03/01 و ساعت 12:43 |