جلسه محاكمه عشق بود و قاضي ، عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با اومخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق؛
آهاي چشم ،مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي؟
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي؟
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد؟
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند. تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.
عقل گفت :ديدي قلب ، همه از عشق بيزارند! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد: كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم......


همکلاسی هام:
بهترین دوستانم:
برادرم: محمدعلی
دختر عمویم: مهسا
هميشه حسرتشو ميخوردم. تا به حال كسي را شبيه او نديده بودم. انگار با همه فرق ميكرد. احساس ميكردم خودشو توي دست خودش گرفته بود و ميتونست همونجوري كه ميخواد باشه. با همه زود صميمي ميشد. چنان حرف ميزد كه گويي هيچ دغدغه اي ندارد. ولي مگر ميشود انساني در زندگي اش دغدغه اي نداشته باشد؟ اين خصوصيتش برايم خيلي جذاب بود.
برايم خيلي عجيب بود. اولين بار كه ديدمش احساس اكنون را نداشتم ، ولي بعد از چند ماه كم كم برايم جالب شد.
وقتي ميخنديد ، آنچنان از ته دل بود، كه انگار به جز خودش كس ديگري در ذهنش نبود/شايد خودش هم نبود/.
وقتي براي اولين بار با او گفتم دوستت دارم، او هم در جواب همين را به من گفت. آنچنان بااحساس جوابم را داد كه....
اولين باري بود كه احساس كردم دوست داشتنم بي جواب نيست.....


به اينها سر بزنيد:
خاطرات عارفه و الهام تازه افتتاح شده
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
دکتر علی شريعتی

سلام:
فقط میخواستم راجع به نوستالژی بگم که: من دیگه نمیتونم برای درباره ی اونجا توضیحی بدهم. چون قبلا خیلی درباره اش توضیح دادم.














![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


حالا كه اين همه عكس ديديد
نظر يادتون نره
به اينها سر بزنيد:
خاطرات عارفه و الهام تازه افتتاح شده
زينب گل درباره عمو آپيده