تبليغاتX
دفتری برای همیشه
تولد دوباره

 

چند بهار را ديده اي؟ از جند خيابان بهاري رد شده اي و به خياباني كه پوشيده از برگهاي خزاني است رسيده اي؟ از ديدن چند آدم برفي به شوق آمده اي؟ به جز خودت چند نفر را در آيئنه پيدا كرده اي؟ چند بار سرود سبز زندگي را با بهار خوانده اي؟ چقدر بهار را مي شناسي؟ چقدر به انتظار آمدن او كنار جاده ايستاده اي و به افقهاي نامعلوم چشم دوخته اي؟ سفره هفت سين را ساعت چند پهن مي كني؟ در لحظه ي تحويل سال چند عاشق بيدل همنشين تو اند؟ چند بار به سبزه سلام مي گويي؟ چقدر سادگي را دوست داري؟ مبادا بهار بيايد و درختان سبز شوند و تو سبز نشوي! مبادا هيچ گلي در قلبت نرويد و هيچ شكوفه اي در چشمت ننشيند! مگر چقدر فرصت داري؟ چه كسي گفته كه ميتوان با صد بهار روبوسي كني؟ پس كي مي خواهي علفهاي هرز و خارهاي سخت را از باغ ذهن خود بيرون بيندازي؟ حيف نيست اين همه گلهاي خوشبو و زيبا را نبيني؟ راستي نام همسايه ات را بلدي؟ تا به حال شاخه گلي به او هديه كرده اي؟ حتي يك بار از او پرسيده اي كه چرا بعضي روزها چشمهايش باراني است؟

 

بهار شادمان و دست افشان مي آيد تا من و تو به همه ي اين سوالات فكر كنيم و جوابي درست براي همه ي آنها بيابيم. بهار مي آيد تا بي خبري برود. بهار مي آيد تا آشتي و مهرباني جاي قهر و نامهرباني را بگيرد. بهار مي آيد تا من و تو بهانه اي براي مرور خود و گذشته مان داشته باشيم.

بهار مي آيد تا من و تو به ياد روز قيامت و آن رستاخيز عظيم بيفتيم و ببينيم براي آن سفر محتوم، زادراهي در كوله پشتيمان گذاشته ايم يا نه. بهار وقتي زيباست كه ما انسانها هم پا به پاي طبيعت سبز شويم. اگر من و تو سبز نشويم، اين همه گل و درخت و بلبل و چشمه و رود، چه سود؟

بهار و سفره ي هفت سين و لحظه ي تحويلسال مي تواند آغزي برايزندگي و تولد دوباره ي ما باشد، به شرطي كه قدر خودرا بدانيم، استعدادهاي بالقوه مان را بشناسيم و بر اشتباهات ريز و درشت خود پاي نفشاريم.

             


 

                    عموداريوش گلم

 

سلام. يه سلام بهاري و نو خدمت همه ي شما دوستان مهربونم:

 

خوب و خوشيد؟ الهي صدمرتبه شكر.

 

 

 

                  عيدتون مبارك

 

 

 

 

 

مطلب بالا مقدمه اي براي شروع دوباره بود. براي اينكه بار ديگر من و تو دست به دست هم دهيم و مهر و محبت و دوستيمان را تجديد كنيم. و زنجيره ي دوستيمان را قطورتر از گذشته كنيم.

 

الهي من قربونت برم

 

خب ميخوايين عيد چيكار كنيد؟

من كه نه مسافرت ميرم و نه....

تصميم دارم تمام عيد تا جايي كه ميتونم پيش شما باشم.

 

  

 دوستتت دارم

 

ببلي رو يادتونه. چقدر باحال بود. هردفعه كه ميدمش كلي ميخنديدم، ولي الان ديگه نيست. آخه...خيلي دلم براش تنگ شده. يادتونه چقدر صداش بامزه بود.

 

آخه....يادش به خير. چقدر بامزه بود

 

 

  عموداريوش نازم

 

واي بچه ها راستي عيد غلام پرورده ميخواد بياد. قيافه اش كه خيلي بامزه بود. كاراش و حرفاش هم لابد بامزه تر از قيافه اشه.

عموداريوش جون نازم

 

 

اين دفعه خودمو خفه كردم و تا اونجا كه تونستم به خاطر سال نو يه عالمه عكس گذاشتم. خوشگلند؟

 

 

 

 

  نظر یادت نره  

 

 

 

در اندازه بزرگتر مشاهده کنید(براي desktop)


 

 در اندازه بزرگتر مشاهده کنید(براي desktop)

 

 

  نظر یادت نره  

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 85/12/27 و ساعت 12:46 |
و این آغاز انسان بود...
 

 

 

 

از بهشت بيرون آمد، دارايي اش فقط يك سيب بود، سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود. و مكافات اين وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم و فساد است. انسان گفت: اما من به خودم ظلم كرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا اين چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.

خدا گفت: برو و بدان جاده اي كه تو را به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد؛ زميني آكنده از شر و خير، آكنده از حق و باطل، از خطا و صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه....

و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود.

و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي كه هستي را مبهوت كرد و كائنات را به غبطه وا داشت.

انسان دست هايش را گشود و خدا به او «اختيار» داد.

خدا گفت: حال انتخاب كن. زيرا كه تو براي انتخاب كردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين كه بهشت، به گزيدن توست.

عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني. و آن گاه انسان زمين را انتخاب كرد. رنج و نبرد و صبوري را.

و اين آغاز انسان بود....

 

 

                                                                                                   

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 85/12/14 و ساعت 18:48 |
هرکسی از ظن خو شد یار من...

 

 

سلام:

حال و احوالتون چه طوره؟ خوبید؟الهی شکر

خب چه خبرا؟؟

راستی من تازه همین امروز از مشهد اومدم اونجا عالی بودبرای همتون هم حسابی دعا کردم 





 

من به هر جمعیتی نالان شدم

 

جفت بدحالان و خوشحالان شدم

 

هرکسی از ظّن خود شد یار من

 

از درون من نجست اسرار من

 

سّر من از ناله‌ ی من دور نیست

 

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

 

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست

 

لیک کس را دید جان دستور نیست

 

 


 

 

 

                                                    

                                       

 

 

 

 

                     

 

 

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 85/12/09 و ساعت 18:42 |
بهشتی دیگر....

 

ماهي كوچك دچار آبي بي كران بود. آرزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد. و هزار و يك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتي ماهي كوچك عاشق شود. عاشق درياي بزرگ. ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا ميگشت، اما پيدايش نميكرد.

هر روز و هرشب ميرفت، اما به دريا نميرسيد. كجا بود اين درياي مرموز گمشده ي پنهان كه هرچه بيشتر ميگشت، گم تر ميشد و هرچه كه ميرفت دورتر.

ماهي مدام ميگريست، از دوري و از دلتنگي. و در اشك و دلتنگي اش غوطه ميخورد.

هميشه با خود ميگفت:«اين جا سرزمين اشكهاست. اشكهاي عاشقاني كه پيش ازمن گريسته اند، چون هيچ وقت دريا را نديده اند؛ و فكر ميكرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.»

ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد، اما هيچ وقت نفهميد دريا همان بود كه عمري در آن غوطه ميخورد....

قصه كه به اينجا رسيد آدم گفت:« ماهي در آب بود و نميدانست، شايد آدمي هم با خداست و نميداند. و شايد آن دوري كه ازآن دم ميزديم، تنها يك اشتباه باشد.»

آن وقت لبخند زد. خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم برپا شد....

 

 

                                                                

 

   

 


انشاا... اگر خدا بخواهد من عازم مشهد هستم. حلالم كنيد. حتما براتون دعا ميكنم.

اين سفري كه من ميرم از طرف مدرسمونه و با دوست عزيزم زينب جان و مائده گلم و بهشته جان همسفريم

 

 

و اين دستهاي معنويت است كه در اوج گلدسته ها تا فلك پرواز كرده و گنبد را در آغوش گرفته تا نجواي توحيد سردهد و مهرباني هشتمين امام را فرياد كند و ستاره هاي كرامتش را تقسيم نمايد.

گفتم كه روي خوبت از ما چرا نهان است

                                                    گفتا كه تو حجابي ور نه رخم عيان است

 

             

 يا علي ابن موسي الرضا(ع)

 


 

درباره مسائلي كه اين چند روزه پيش اومده بايد بگم كه من هيچ نظري در اين باره ندارم. ارجاعتون ميدم به اين پستها:

 

http://www.arefeh154.blogfa.com/post-35.aspx

 

http://www.arefeh154.blogfa.com/post-56.aspx

 

كليك كنيد و توجه

 

اين دوست عزيزمون هم درباره اين مسئله خوب تو ضيح داده.  

 

 عمو داريوش جونم

 

الهي من فربونت برم

  نظر يادت نره 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 85/12/04 و ساعت 7:10 |