



سلام:
چندروزي بود كه من به خاطر مشكلي كه با يكي از دوستانم داشتم، باهم حرف نميزديم. امروز توي كلاس ادبيات معلممون واسطه شد و من و دوستم دوباره باهم آشتي كرديم. معلممون در بين صحبت هاش به نكته خوبي اشاره كرد و منو خيلي به فكر فرو برد. معلممون گفت:
آدم وقتي انتقام ميگيره يه لحظه خوشحال ميشه،
اما وقتي مي بخشه يه عمر خوشحاله

منم تصميم گرفتم همه رو ببخشم. اما يه نفر هست كه نميتونم اونو ببخشم. نميدونم چرا؟ شايد به خاطر اينه كه كارهاش هنوز از ذهنم پاك نشده.اما ازش انتقام هم نگرفته ام.
به نظر شما من چه جوري ميتونم كسي را كه به من خيلي بدي كرد رو ببخشم؟



راستي كليك كنيد
و نتيجه را برايم بنويسيد
((كسي كه هيچ وقت شرمنده عمو نخواهد بود)) منتظر نظراتت هستم.











سلام و صدسلام و هزاران سلام خدمت شما دوستان گلم
و عموداريوش
مهربونم:
حال و احوالتون چه طوره؟ خوبيد؟ الهي شكر.![]()
خيلي وقت بود كه براتون از اين آپهاي مشتي نكرده بودم
. هم دل خودم براي اين آپها تنگ شده بود و هم دل شما.

چند پست قبلي رو خونديد؟ قشنگ بود؟
.... اميدوارم كه خوشتون اومده باشه.

آره بچه ها اين چند وقته حس ادبياتيم حسابي گل كرده بود. همش هم به خاطر معلممونه اونقدر خوب و دوست داشتنيه
آدم ناخود آگاه ييييييييييييييييييييييييييييهو
جو ميگرتش و .....
اينقدر معلم ادبياتمون باحاله آدم سركلاسش فقط حال ميكنه. تازه چي؟ طرفدار جدي عمو هم هست. توي وبلاگم هم مياد، اما نميدونم چرا نظر نميده. ((خانم رستگاري جون توروخدا اين بار ديگه نظر بده))

راستي بچه ها توي نظر سنجي وبلاگم هم شركت كنيد. منتظرم ها.

يكي به جمعمون پيوست.بکلیکید

{کسی که هیچ وقت شرمنده ی عمو نخواهد بود} بازم برام نظر بده خیلی از حرفات استفاده کردم



نظر یادت نره
هرشب كه ميخوام چشمامو ببندم و بخوابم قبلش به ياد
خيلي چيزا مي افتم. به ياد چيزايي كه داشتم و از
دستشون دادم و چيزايي كه آرزوشونو داشتم و به
دستشون آوردم.
در طول زندگيم خيلي چيزا رو از دست دادم، ولي در
عوضش خيلي چيزاي با ارزش رو به دست آاوردم.
چيزايي كه منو سوق مي دهند به سوي زندگي
واقعي، به نگاه عميق روي مسائل زنگي و....
تا حالا حسرت گذشته رو نخورده ام..../ نه، اگه اينو بگم
دروغ گفتم. حسرت خوردم، اما خودمو به خاطرشون
داغون نكردم، ازش درس گرفتم. در عوض به آينده ام
خيلي اميدوارم. چون اونو مي بينم.
فقط كافيه ديدت عميق تر بشه..........
وقتي دستمان به آنچه دوست مي داريم نميرسد
بايد آنچه را كه در دست داريم، دوست بداريم

دهه ي فجر و سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي
را به همه ي فجر آفرينان تبريك ميگويم

ترس.....
از كي؟
از هموني كه دوستم داره
چرا؟
براي اينكه اوج بگيرم.
براي اينكه دستم رو بگيره و من رو از اين چاه غفلت نجات بده.
دستم رو تا حالا نگرفته؟؟؟ چون نترسيدم. چون برام اهميتي نداشت. چون دلم به حال خودم نمي سوخت. ته چاه رو نگاه نمي كردم و نمي ديدم چند نفر دارند اونجا دست و پا مي زنند.
درگيرم. درگير مسائلي كه فقط ظاهر دارند. مثل تله هستند. قشنگه، ميرم جلو، اما وقتي رفتم و افتادم توش ديگه كسي نيست كه كمكم كنه.
اما نا اميد نشو... _ در نا اميدي بسي اميد است.._ . بالا سر تو نگاه كن. يه نوري هنوز ديده ميشه. آره، خودشه.
« كمك..........»

دستم را بگير. منو به اوج ببر.
ديگر پشت سرم رو نگاه نمي كنم. از آن سياهي نجات يافتم و بار ديگر ابهت را در وجودم احساس خواهم كرد.
و خداوند فرمود:
(( فتبارك الله في احسن الخالقين...))


از معلم عزيزم
سركار خانم رستگاري هم
تشكر ميكنم
نظر يادت نره
دلم تنگ شده. خيلي هم تنگ شده. براي همه چي. براي آرزوهام / براي روياهام / دلم حتي براي دلتنگيام هم تنگ شده... كاش يكي پيدا مي شد كه من براش درد و دل كنم و اونم درد و دلامو درك كنه. كاش يكي پيدا مي شد كه من توي عمق چشماش نگاه كنم و گريه كنم. كاش يكي بود و بهم مي گفت: عارفه تو چته؟...
كاش.... كاش..... كاش.....
همه ي اين حسرت ها دست به دست هم داده اند و يه بار ديگه غبار رو از روي دفتر دلتنگيام كنار زده اند و بار ديگر شروع به گفتن اين قصه ي قديمي كرده اند. قصه اي كه مي گه:
دلم براي خودم تنگ شده . دلم براي ماه و ستاره ها تنگ شده . دلم براي خورشيد تنگ شده . دلم براي محبت و دوستي واقعي تنگ شده . دلم واسه ي اين تنگ شده كه فقط يكي.....
ولش كن، چه اهميتي داره؟ مي دونم هيچ كس نيست كه من حرفاي دلمو بهش بگم. كاش هنوز هم بچه بودم و معني واقعي عروسكها رو درك مي كردم.
..............

نمي تونم جواب حرفامو ازش بشنوم، چون اونقدر دور و بر خودمو شلوغ كردم كه حتي نمي تونم جواب كسي كه اينقدر منو دوست داره، رو بشنوم.
كاش مي تونستم هموني باشم كه خودش مي خواد.....

مرا از کودکی احساس دادند
مرا عادت به بوی یاس دادند
کلید قفل هایم را از اول
به دست حضرت عباس دادند
وقتی این شعر رو روی یکی از پوسترهای مدرسمون خوندم از خود بی خود شدم و بغضم ترکید. نمیدونم این شعر چی داشت که.....
شماهم حتما نظرتون رو راجع به این شعر بنویسید

هُرم سوزان كوير، بر خستگي كاروانيان نيشتر مي زند و بدن هاي خسته آن ها را مي آزارد. خورشيد غروب دوم محرم، آرام خود را در تنگناي افق جاي مي دهد. كاروان بر سينه تفتيده بيابان توقف مي كند. صدايي مي پرسد: اين جا كجاست؟ پاسخ مي آيد: اين جا كربلاست! آري، حسين (ع) به كربلا مي رسد و دل كوير را در تب و تاب مي اندازد. آسمان نيز، چهره در هم كشيده است. زمين بغض خود را فرو مي خورد. فرات بي صدا اشك مي ريزد و خارها خود را به دست نسيم گرم سرنوشت داده اند.
این مشکلی که برام پیش اومده بود منو به خیلی چیزا نزدیک کرد... اعتقاداتم به بعضی چیزا رو خیلی قوی کرد. و اینکه ممنون که برام دعا کردید. مشکلم هم تا حدودی حل شد.

به یاد خاطره ها:
عموپورنگ که اومده بود مدرسه داداشم
داریوش فرضیایی (البته با اجازه عموداریوش)
داریوش فرضیایی(2) با اجازه عموداریوش
شعر سبز میبینم جهان را... با اجازه عموداریوش
عموپورنگ داره از دست تهیه کننده دق می کنه!