سلام به عموپورنگي كه هميشه در قلب من جا داشت و امروز قلب
مرا شكست:![]()
![]()
![]()
![]()
سلامي پر از غم و اندوه:![]()
وسلامي...
اگر بخواهم همه ي اين سلامها را بنويسم حتي در بزرگترين كتاب دنيا هم
جاي نمي گيرد.
امروز كه آمده ام، پر از غم و غصّه آمده ام.![]()
نمي دانم چگونه شروع كنم و از كجا شروع كنم.![]()
فقط مي دانم كه عموپورنگي كه هميشه براي من عزيزترين عموي دنيا بود
قلب مرا شكسته.
نمي دانم؛ انگار دنيا برايم عوض شده، انگار تنهاي تنها شده ام و ديگر هيچ
دلخوشي ندارم.![]()
![]()
![]()
چهارسال چشم به تلفن دوختم تا شايد، روياهايم به واقعيت بپيوندد، ولي...
همين، روز چهارشنبه14/10/84 بود، كه من پاي تلفن داشتم با عمو كلّي
بگو و بخند مي كرديم، ولي انگار همه ي اينها مثل باد از جلوي چشمم
گذشت.
اين آخرين سوالي بود كه از عموپورنگ پرسيدم:
آره، ولي الان ديگه ندارم.
چرا؟
چون اصلاً وقت نمي كنم.
ايميلاتون رو چي؟ چك مي كنيد؟
نه، اونقدر وقتم كمه كه حتي وقت نمي كنم پاي كامپيوتر بشينم!
من هم مي خواهم آخرين حرفم را به عموپورنگ بزنم، كه اميدوارم عمو يه روزي وقت كنه و بياد اينو بخونه:
عموپورنگ، واقعاً از شما، اصلاً چنين انتظاري را نداشتم.
مطمئن باشيد كه من تا آخر عمرم، هيچ وقت نمي توانم اون خاطره
ي بد را از ذهنم پاك كنم و هيچ گاه نمي شود اون گوشه ي
شكسته شده ي قلبم را كه سالهاي سال برايت مي تپيد را
چسباند.
اين قلب كوچك از ميان آن هزاران قلب كوچكي كه برايت مي تپيد
شكست. خداكنه كه ديگر با هيچ كسي اين كار را نكني.
خيلي دوستون دارم دوستاي عزيزم
خدانگهدار![]()
سلام مهربوناي گلم:![]()
من كه چند روزه خيلي خوشحالم. آخه بالاخره با عموپورنگ جون تلفني صحبت كردم.
حالا بخوايد جريان اين موضوع را:
دوشنبه28 آذر بعد از پايان برنامه عمو يكي از دوستانم بهم زنگ زد و گفت كه با عمو همين الان صحبت كردم توهم سريع زنگ بزن ، سايد بتوني صحبت كني.
من هم سريع تلفن رو برداشتم و شماره را گرفتم و يه آقايي گوشيرو برداشت.
(قرمز ها حرفهاي من، آبي ها حرفهاي آقاهه)
سلام، حال شما خوبه؟ خسته نباشيد.
نخير، ايشون ده دقيقه هست رفتن.
باشه.
توروخدا گوشي رو بدين ها. آخه من هربار كه زنگ ميزنم. گوشي رو نميدن. امروز ده دقيقه قبل از برنامه تلفن زدم گوشي رو ندادن و گفتن ما اجازه نداريم اگه گوشي رو بديم جريمه داره و از اين حرفها...
آخه ميدونين . بعضي ها زنگ ميزنن حرفهاي نامربوط ميزنند و به همين خاطر خود عموپورنگ گفتن كه گوشي رو ندين به من.
بله ميدونم. همين چند دقيقه پيش دوستم زنگ زدند و با عموپورنگ صحبت كردند.
بله.
اون دوستتون هم وقتي عموپورنگ داشت ميرفت زنگ زد. منم سريع صداش زدم داريوش، داريوش بيا تلفن كارت داره. وگرنه اون زود وقتي برنامش تموم ميشه ميره.
باشه پس من دفعه ديگه تلفن ميزنم، توروخدا، خواهشاً گوشي رو بديد.
. فقط وسط برنامه زنگ نزنيد. چون ميخوان متنشون رو بخونند، يه مقدار هم خستگي در كنند. شما30 ثانيه بعد از اينكه برنامه تموم شد تلفن بزنيد.
باشه. خيلي ممنون از راهنماييتون. تشكر.
خواهش مي كنم خدا نگهدار.
وخلاصه اينكه روز چهارشنبه فرارسيد.
و من بعد از تمام شدن برنامه سريع گوشيرو برداشتم و به عمو تلفن زدم. اولش اون آقاهه گوشي رو برداشت و من خودم رو معرفي كردم و گفتم كه من همونم كه قبلاً زنگ زدم.
( آبي ها حرفهاي من، بنفشها حرفهاي عموجون)
الو، سلام عموپورنگ.
سلام دخترم بفرماييد.
عمو، من عارفه... هستم، 13 سالمه. 4 سال هم هست كه واستون نامه مينويسم و تاحالا هم 70 تا نامه نوشته ام ولي تا حالا هيچ خبري نشده.
اي واي! جدي ميگي؟ عزيزم آخه منم كه بيكار نيستم بشينم همه ي نامه هارو بخونم. حال اسمت رو يه بار ديگه بگو كه من بدم به همكارام شايد نامتو پيدا كنند.
عارفه... ، حالا يه موقع نذارين وقتي من 20 يا25 سالم شد منو شركت بدين ها.
نه ، اسمت رو ميدم.
عموپورنگ، يادتون دفعه قبل يكي از دوستانم زنگ زد، اسمش محيا بود.
كي رو ميگي؟
محيا.
آهان. خب.
هيچي دوستم بود ديگه. خب عموپورنگ خيلي ممنون. خدانگهدار.
خدانگهدار عزيزم.
واي بعد از پايان اين مكالمه تلفني كه با عمو داشتم. ميخواستم از خوشحالي پر در بيارم. اصلاً باورم نميشد. اصلاً.
اون شب خيلي شب يلداي خوبي برايم بود. چون بالاخره پس از 4 سال صبر ، انتظار به پايان رسيد.
«خيلي دوستون دارم»
«كريسمس مبارك»
خدانگهدار.





