دوستاي مهربونم سلام:
حالتون خوبه؟![]()
![]()
![]()
امروز ميخوام براتون تعريف كنم كه وقتي زنگ زدم به عموپورنگ چي پيش اومد:
شنبه 19/9/14، ساعت 16:40 دقيقه بود كه رفتم گوشي رو برداشتم و به عمو تلفن زدم.
يه آقاي مهربوني گوشي رو برداشت. (نارنجي ها حرفهاي من و سبزها آقاهه)
الو بفرماييد.
سلام، حال شما خوبه؟ خسته نباشيد.
سلام، خيلي ممنون.
من عارفه... هستم. يكي از طرفداران پروپاقرص عموپورنگ.
ايشون دارند براي برنامه آماده ميشن. شما يك ساعت ديگه زنگ بزنيد.
خلاصه گوشي رو قطع كردم. طاقت نيووردم و بعد از اذان دوباره تلفن زدم. دوباره همون آقاهه گوشي رو برداشت:
بفرماييد.
چرا شماها اينقدر گير دادين به عموپورنگ اين همه شخصيت هنري بهتر ديگه چرا نميرين سراغ اونا؟
آخه عموپورنگ خيلي مهربونند و برنامه هاشون خيلي قشنگ و جذابه. من خودم شخصاً تا حالا همه ي برنامه هاشون را ديدم.
اينجا صحبت هاي من با دستيار عمو هست ( صحبت هاي دستيار عمو آبي)
ما اينجا عموپورنگي نداريم.
ولي الآن همكارتون گفتن...
همكار ما اشتباه گفتند. اينجا برنامه خبريه. گوشي رو قطع كنيد الآن برناممون خراب ميشه.
ميشه شماره عموپورنگ رو بديد.
عموپورنگ شماره نداره، بايد نامه بفرستيد.
ولي من تا حالا پنجاه تا نامه واسشون نوشتم. ولي هنوز توي مسابقشون شركت نكردم.
فقط نامه، بازم نامه بنويسيد.
ولي من...
و گوشي رو قطع كرد. چند دقيقه بعد برنامه عمو شروع شد.
وقتي برنامه تموم شد بازهم تلفن زدم و دوباره دستيار عمو گوشي رو برداشت. و با لحني كاملاً عصباني گفت:
مااينجا عموپورنگي نداريم. كي گفته عموپورنگ اينجاست؟
همكارتون گفتن.
همكار ما غلط كرده.
و گوشي رو قطع كرد. منم يه هويي بغضم تركيد و همين جور زار زار گريه كردم.
اصلاً انتظار چنين حرفي رو نداشتم. پيش خودم گفتم من ديگه باعمو قهرم و ديگه براش هيچ وقت نامه نمي نويسم.
فرداش كه رفتم مدرسه جريانو واسه دوستام تعريف كردم خيلي تعجب كردند و اصلاً باورشون نميشد و گفتم كه من ديگه با عمو قهرم. اونا منو دلداري دادند و گفتند: خود عموپورنگ كه اين حرف رو نزده، اون بچه ها رو دوست داره و هيچ وقت چنين حرفي به بچه ها نمي زنه.
منم گفتم: باشه، اشكال نداره بازم زنگ مي زنم.
خلا صه، دوشنبه 21/9/84 ساعت 16:35 دقيقه دوباره تلفن زدم و اون آقا مهربونه گوشي رو برداشت منم صدامو يه مقدار شبيه آدم بزرگا كردم، تا كه يه ذره رو من حساب كنند
(نارنجي ها حرفهاي من و بنفش ها آقاهه)
الو، بفرماييد.
سلام. خسته نباشيد. ببخشيد آقاي فرضيايي تشريف دارند؟
من... هستم.
بله ايشون هستن ولي دارند نماز ميخوونند.
خب. من پاي تلفن هستم تا نمازشون تموم بشه.
نه.
من از تهران تماس گرفتم.
بله. فكر كردم شما از سازمان تماس گرفتيد.
نه. تهران تماس گرفتم.
بعد آقاهه گوشي رو گذاشت روي ميز. پنج شش دقيقه اي صبر كردم. ناگهان صدايي آروم اومد كه مي گفت: داريوش، داريوش يه نفر زنگ زده باهات كارداره.
عمو گفت: كيه؟
آقاهه گفت: ميگه من خانم... هستم. با آقاي فرضيايي كار دارم.
عمو گفت: حوصله ندارم صحبت كنم. يه جوري ماسماليش كن بره.
آقاهه اومد پاي گوشي و گفت: صبر كنيد. الان گوشي رو مي دم بهشون:
(نارنجي ها حرفهاي من و سبزها ها آقاهه)
سلام. من عموپورنگ نيستم.
چرا من فرضيايي هستم.
ولي صداتون به عمو پورنگ نميخوره ها.
گفتم كه من عموپورنگ نيستم. اينجا هزارتا فرضياييه مگه همشون عموپورنگ هستند؟
اينجا كه يكي دوتا استوديو نداره، هزارتا استوديو داره.
خدانگهدار.
خداحافظ.
ديگه اينجا بود كه خيلي از دست عمو عصباني شدم. چون با گوشاي خودم اين حرفو از عمو شنيدم. آخه اصلاً اصلاً اصلاً اصلاً انتظار چنين حرفي رو از عمو نداشتم.
فقط منتظر روزي هستم كه عمو رو از نزديك مي بينم، اونوقت همه ي اي حرفارو بهش ميگم. همه ي حرفارو.
روز کودک و تلویزیون هم بر شما مبارک
خدا نگهدار
این هم تهیه کننده برنامه عمو که هرچی می کشم...

دوستاي مهربونم سلام:
حال و احوالتون خوبه؟
من امروز ازتون يه سوالي داشتم، سوالم اينه كه:
شما با اين مطالب، نوشته ها، خاطرات و... كه تا به حال برايتان نوشته ام فكر مي كنيد كه من چه خصوصيات اخلاقي و احساسي دارم ؟؟؟
حالا براتون چندتا لطيفه مينويسم، اميدوارم خوشتان بيايد:
به يه نفر ميگن با@ جمله بساز ميگه: اي دورت بگردم!
يه نفر در و پنجره ساز بوده، ميره خواستگاري مي پرسن داماد چيكاره است؟
ميخواستن كلاس بذارن ، ميگن: ويندوز ميسازه!
مگس گفت:« مگر تابستانها كه مي آيم ، رفتار خوبي با من مي كنيد كه زمستانها هم بيايم؟!»
مرد مي گويد:« راديو، كلاج ، دنده، فرمان... ولي يك دقيقه صبر كنيد...
خيلي معذرت مي خواهم، من تازه متوجه شده ام روي صندلي عقب نشسته ام!»
سلام:
من هم از طرف خودم
شهادت همه عزيزاني كه در سانحه هوايي C-130 به شهادت رسيدند را تسليت مي گويم.
خدانگهدار
سلامي به گرمي آفتاب به همه ي مهربون هاي گل:![]()
![]()
![]()
حالتون خوبه؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من خيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي خوشحالم؛ آخه پريسا جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون فرضيايي اومده توي وبلاگم و توي كامنت برام پيام گذاشته.
درسته كه تا حالا پريسا رو نديدم ولي خيلي دوسش دارم. كاشكي كه يه روز ميومد توي برنامه عموي خودش و اونو مثل ريحانه هاشايي مي ديدمش ، ولي صداشو شنيدم، توي ماه رمضان بود كه زنگ زده بود به برنامه ي عمو و يك نقش از پشت تلفن بازي كرد. از صدايش معلوم بود كه خيلي مهربون هست.![]()
![]()
![]()
بچه ها ما 5شنبه توي مدرسه نمايش داشتيم. نمايش ما براي درس تاريخ بود و خيلي خنده دار بود. نكته جالبش اينه كه ما نمايش را حتي يك بار هم تمرين نكرديم و بيشتر از بداهه گويي استفاده مي كرديم ولي با اين حال معلممون خيلي از نمايشمون خوشش اومد و بچه ها كلي خنديدند.
قسمت طنز آميز نمايشمون آخرش بود كه اجراي پيام بازرگاني بود. پيام بازرگاني هم ، همون تبليغ سوسيس كالباس صدادار بود كه نقش آقاي صبوري را بر عهده داشتم.
به غير از اين نقش هاي: مردآويج، وَشمگير و يكي از وزراي خليفه آل بويه را بازي كردم.
خلاصه خيلي جاي شما خالي بود.![]()
![]()
درآخر هم مي خواهم براتون يه شعر بنويسم اميدوارم كه خوشتون بيايد.
دوستون دارم![]()
![]()
![]()
خدانگهدار![]()
![]()
![]()
![]()
شبيه باد
غمي شكفته در آغوش باد و بارانم
به خون نشسته ام اما ترانه مي خوانم
كوير، سبز شد از خواب آفتابي من
بهار ، چله نشسته است در زمستانم
شبيه باد به هر جا كه خواستم رفتم
پر از اصالت آزادگي است زندانم
اميد ساده ام آنقدر بي بهانه شده است
كه نا اميد شدن را بهانه مي دانم
به من نگاه كن اما نقاب را بردار
كه در حرير معماي عشق ، پنهانم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()