پیشه ام صبوری ست.
کوله باری از بغض دارم و در بساطم جز اشک چیزی یافت نمیشود.
سالهاست که با این پیشه خو گرفته ام.
روزی اش گاهی غم است و گاهی تجربه.
امید و دلگرمی می فروشم و غم می خرم.
مبادله ایست٬ شاید ناعادلانه٬ اما بر پیشه ام عادت کرده ام. جزیی از وجودم است.
چه بسیار چیزها که در این سال ها ندیده ام.
فراموشی....
انگار که دیگر بخشی از وجود آدم هاست.
زود یادشان می رود چه بوده اند و چه شده اند و چه خواهند شد.
یادشان رفته٬ تنها به دنیا آمده اند و تنها خواهند مرد.
یادشان رفته به همدیگر چه قول و قرارهایی داده اند.
یادشان رفته خود به تنهایی به اینجا نرسیده اند.
یادشان رفته سالها پیش چه پاک به دنیا آمده اند و باید همان طور هم این دنیا را وداع کنند.
دوستی....
چه خیانت هایی در حق این واژه ی مقدس می شود.
و این واژه٬ همانند سنگی گرانبها٬ نایاب است.
اما تقلبی اش چه بسیار در بازارهای پر ازدحام دورویی فروخته می شود.
نقاب....
دیگر کمتر کسی را می توان یافت که به چهره نداشته باشد.
خیلی ها هم می خواهند نقاب را بردارند٬ اما دیگر بخشی از وجودشان شده
و چه بسیار زود باوران نقاب را نمی بینند.
زیرا آنقدر پاک طینت اند که چیزی با نام نقاب نمی شناسند.
و.............
دیده هایم کم نیستند٬ اما مطمئنم تمام آنچه من دیده ام٬ تو هم دیده ای.
اما با چشمان باز کاملا بسته!
این فقط تلنگری بود تا یادآور شوم:
تو هم میتوانی٬ پیشه ات صبوری باشد و...

نوشته شده توسط خود بنده!
خوبید؟
من عالی عالی ام
امروز چقدر روز باحالی بود
وااااااااااااااااااایــــــــــــــــــــــــــــی![]()
![]()
امروز قرار بود من و زینب و مائده و مرجان بریم باشگاه خبرنگاران.
تا هم من برای کلاس گزارش ثبت نام کنم و هم زینب و مائده و مرجان برای عضویت در باشگاه ثبت نام کنند. منم شب قبلش با زینب قرار گذاشتیم که فردا ساعت ۸و نیم بزنیم بیرون.این مرجان تازه ساعت ۶صبح از مسافرت بر میگرده (بدون هیچ اطلاع قبلی به بنده تشریف برده بودند مسافرت
) خلاصه مائده هم جمعه گفت که اگه مرجان نیاد منم نمیام. گفتم: به....٬ نیا. حالا واسه من عشق ریفیق شده
. صبح شد و من ساعت ۸صبح زنگ زدم به زینب. خواب تشریف داشتند
مامانش بیدارش کرد. بهش میگم: تو که اینقدر ذوق و شوق داشتی گرفتی خوابیدی؟
قرار شد ساعت ۸ونیم بیاد دم در خونمون تا باهم بریم. بعدش به مرجان زنگ زدم. خواب بود
به مانش گفتم بیدارش کنه. ۲دقیقه بعد زنگ زد و گفت من تازه از خواب بلند شدم و... از بس خوابش میومد نمیفهمید چی میگه
. گفتم باشه هرچی تو میگی فقط من دارم میرم باشگاه اگه خواستی بیایی به مائده زنگ بزن باهم برین. گفت باشه و منم تا قطع کردم زینب زنگ در خونمونو زد.
از خونمون تا مترو بهارستان پیاده رفتیم. خیلی عجیب بود که زینب بخواد پیاده بیاد و غر نزنه
. هر چند که خودش گفت پیاده بریم.
خلاصه تو راه اینقدر خندیدیم که هیچ خستگی احساس نکردیم.
تا اینکه سوار مترو شدیم و..... رسیدیم باشگاه. زینب هم داشت از خوشحالی می مرد
اون قبلا با مدیر اخبار باشگاه صحبت کرده بود و قرار بود حتما ثبت نام بشه. آخه الان دیگه باشگاه زیر لیسانس قبول نمیکنه. اما حرف مفتیه. برای وارد شدن به صدا و سیما و همه ی زیر مجموعه هاش فقط و فقط باید پارتی داشته باشی. مدیر اخبار باشگاه مثلا پارتی زینب بود! اول رفتیم تو قسمت اخبار تا همین آقاهه رو ببینیم اما نیومده بود بعد رفتیم قسمت آموزش تا فرم ثبت نام بگیره و ثبت نام کنه. تا رفتیم تو که فرم بگیریم اول سنشو پرسیدن. تا فهمیدن ۱۶سالشه ادا و اصولهای مسخرشون شروع شد.
ما گفتیم که با مدیر اخبار آقای ــــ...ـــ صحبت کردیم. باورش نشد. فکر کرده چون ما سنمون کمه داریم چرند میگیم. اصلا زورش میومد حرف بزنه. گفتم: میخوایی همین الان زنگ بزنیم آقای ـــ...ـــ تا بفهمی؟![]()
با حالت تحقیرانه ای که انگار ما هیچی بارمون نیست گفت: خب بزن. تو دلم گفتم: دارم برات
فکر کرده احمق گیر اوورده
رفتیم و زنگ زدیم به ـــ...ـــ و بعد اون گفت گوشی رو بده تا خودم باهاش صحبت کنم. آخ که یارو چقدر ضایع شد![]()
خلاصه مجبور شد فرم ثبت نام رو بده. بعد زینب گفت: من پارسال فرم پرکردم ها همه مدارک هم دادم٬ اما ظاهرا گم شده چون اصلا به من زنگ نزدید و وقتی زنگ زدم گفتید مدارکتون گم شده٬بازم فرم پر کنم؟ مرده گفت: هان؟؟
فرم پرکردید؟
مگه میشه مدارکتون گم بشه؟
من الان زنگ میزنم انفورماتیک ببینم دادید یا نه.....................
خلاصه یه سری جریانات پیش اومد که من الان حال و حوصله نوشتنش رو ندارم. اما در کل خیلی با این آقاهه دعوا کردم. زینب میگفت: تو که ۳ساله ثبت نام شدی٬ منو ثبت نام نمیکنند تو چرا حرص میخوری و دعوا میکنی؟ گفتم: آخه فکر میکنه ما احمقیم. هنوز اونقدر گوشامون دراز نشده که یه جوجه ماشینی بخواد مارو دُر بزنه. آخه هی به ما دروغ میگفت
. فکر کرده چون ما ۱۶سالمونه احمقیم. اعصابم خورد شده بود![]()
![]()
زنگ زدم مرجان گفتم کجایی؟ گفت نزدیک باشگاهم و...
خیلی خوشحال شدم که داشت میومد آخه میشد با پارتی اون حرف بزنیم. چون پارتی اون مدیر آموزش باشگاه بود.
خلاصه مرجان اومد و زنگ زد بهش
قرار شد بریم ساختمون اداری جام جم قسمت آموزشش. رفتیم و با همین آقای ==...== مدیر آموزش کلی حرف زدیم و البته کلی هم تحویل گرفت
و قرار شد کار زینب و مرجان و مائده رو پیگیری کنه. خیلی آقای خوب و متشخصی بود. خدا عمرش بده
راستی گفتند که ترمهای پیش استاد کلاس گزارش آقای نجف زاده بوده. دعا کنید این ترم هم استادش آقای نجف زاده باشه
آخه این ترم من باید برم کلاس گزارش![]()
خلاصه دوباره رفتیم باشگاه تا با آقای ـــ...ـــ صحبت کنیم و بگیم که قسمت آموزش هی ما رو میپیچوند. اما آقای ـــ...ـــ نبود و مجبور شدیم با جانشینش حرف بزنیم.
اونم مثل بقیشون فکر میکرد که چون ما ۱۶سالمونه احمقیم
البته خیلی با ادبانه صحبت میکرد و بعد از مدتی فهمید که ما اونقدها هم.... ولی بازهم.... تا اینکه مجبور شدم یه سری از مسائل رو بگم... در میان صحبتها یه جاییش گفتم: اونقدر ما رو میپیچونند که ما مجبور شدیم دست به دامن ناظم مدرسمون بشیم که توی صدا و سیماست. آقاهه فامیلیشو پرسید و پرسید توی کدوم قسمته سازمانه؟ گفتم: خانم ـ،ـ،ـ،ـ هستد و توی شبکه ی یک کار میکنند. البته این آخریا ما دیگه دست به دامن دخترهای آقای ضرغامی که توی مدرسمونند٬شدیم.
آقاهه یه دفعه شوکه شد و گفت: اِ... شما همون مدرسهه میرید که توی خیابون ایرانه؟
با قیافه ای پیروزمندانه گفتم: بله![]()
آقاهه گفت: البته ما که حرفی نداریم قوانین اینجا اینطوریه. شما هفته دیگه بیایین کارتون حتما درست میشه.
وقتی اومدیم بیرون به زینب گفتم: توروخدا میبینی؟ اینا زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه. باید از راه های دیگه وارد شد
وقتی کارمون تموم شد اومدیم بیرون تا بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم بلکه یه جون تازه ای بگیریم. از بس که ما فک زدیم
از کنار پارک ملت داشتیم راه میرفتم که یه آقاهه اومد به ما گفت میایین تا باهاتون مصاحبه کنیم؟ گفتیم درمورد چیه؟ گفت: ازدواج! زینب گفت: این بحثا به درد سن ما نمیخوره برای ما هنوز زوده. هی از گزارشگره اصرار از ما انکار. رفتیم و اون گزارشگره دنبالمون میومد. خلاصه دلمون سوخت گفتیم باشه.
ازمون یه سری سوال درمورد ازدواج پرسیدن و ما هم سعی کردیم صادقانه جواب دادیم.
اسم برنامش گلبرگه و ۵شنبه از شبکه ۳پخش میشه. نمیدونم چه ساعتی پخش میشه. اما گفتند جدول پخش رو ببینید. چون ۵شنبه اولین برنامشه هنوز ساعت دقیقش معلوم نیست.
اگه مصاحبه منو نشون دادند من همونم که عینکیه و قدش بلنده. مائده هم عینکیه اما من عینکم بدون فریمه. اگر هم به ترتیب باشه من دومین نفرم. هر ۴تایی مون هم چادری هستیم.
خلاصه مصاحبه که تموم شد رفتیم تا یه کافی شاپ درست و حسابی پیدا کنیم. توی یکی از کوچه های رو به روی پارک ملت بالاخره یه کافی شاپ درست و درمون و خلوت پیدا کردیم. رفتیم تو و دیدیم خیلی خلوته و کلی ذوق کردیم به گارسونه گفتیم کجا بشینیم؟
گفت: هیچ جا نمیتونید بشینید! گفتیم:چرا؟ گفت به خاطر اینکه همه ی میزها رزروهه!
بعد من گفتم: اینجا همیشه رزروهه؟ گفت: بله.
به بچه ها گفتم حالا که اینطوره من حتما باید یه روز هم که شده بیام اینجا و یه چیز بخورم.
کارتشو گرفتم تا دفعه دیگه که خواستیم بریم از قبل زنگ بزنم میز رزرو کنم.
خلاصه بعدش رفتیم نهار خوردیم و بعد سوار اتوبوس و مترو شدیم و حدودای ساعت ۴بود که رسیدیم خونه. خسته و کوفته!![]()
اما خیلی حال داد!![]()
کتایون جون منو به بازی دعوت کرده. ممنون عزیزم![]()
منم۱۰ نفررو به این بازی دعوت میکنم.
الهام - مليكا - زینب(چشمان روباه) - کیمیا - بهاره - سمیه(رهگذر) - فاطمه(محکم -مریم(دل نوشته) - سولماز نوري - مائده
دستور بازی: ۱۰تا چیزی که دوست داری و ۱۰تا چیزی که دوست نداری رو بنویس. و ۱۰نفر رو به این بازی دعوت کن.
دوست دارم ها:
۱. دوست دارم روانشناسی بالینی در دانشگاه سراسری تهران قبول بشم.
۲. دوست دارم یه خبرنگار یا مجری باحال و جنجالی بشم.
۳. دوست دارم آرامش داشته باشم و همه جا سکوت باشه.
۴.دوست دارم متن های ادبی قشنگی بنویسم.
۵. دوست دارم هرچی آدم پروهه ضایعشون کنم.
۶. دوست دارم اینترنت پرسرعت داشته باشم.
۷. دوست دارم با قرآن بیشتر انس بگیرم.
۸. دوست دارم جامعه از بی بند و باری در بیاد و دختر و پسرا تو ازدواجشون یه کم بیشتر دقت کنند و ملاکشون فقط پول و ظاهر طرف نباشه.
۹. دوست دارم برای بچه های بی سرپرست کار کنم.
۱۰. دوست دارم همه رو دوست داشته باشم!
دوست ندارم ها:
۱. دوست ندارم کسی بهم زور بگه.
۲. دوست ندارم کار خونه انجام بدم. و اصلا هم بلد نیستم
۳. دوست ندارم تو جامعه پارتی بازی باشه.
۴. دوست ندارم کسی منو دست کم بگیره.
۵. دوست ندارم آدمها بی وفا باشند.
۶. دوست ندارم آدمها مغرور باشند.
۷. دوست ندارم کسی مزاحم خوابم بشه.
۸. دوست ندارم کسی بیاد تو وبلاگم و نظر نده. حتی اگه نظری نداره میتونه اعلام حضور کنه.
۹. دوست ندارم نمازهام قضا بشه.
۱۰. دوست ندارم آدمی خودشو بزنه به اون راه.
پ.ن: روز مادر برهمه ی مادرهای مهربون مبارک.
تا بعد
خدانگهدار![]()

آخيش...
راحت شدم....
حالا مي تونم يه نفس راحت بکشم....![]()
بالاخره مدرسه ها تموم شد و ما را حت شدیم.![]()
اما خودمونيما..
مدرسه هم براي خودش صفايي داره.![]()
سال تحصيلي امسال براي من هم خوب بود
و هم بد.![]()
خوب بود
چون امسال بيشتر از پارسال شيطوني کردم
و با رفقا بيشتر حال کردم.![]()
بد بود
چون امسال مثل بچه آدم درس نميخوندم
و درکل حال و حوصله درس خوندن نداشتم.
چون به اميد سال بعد درس ميخوندم
. آخه چون ميخوام برم انساني به درسهاي غير انساني مثل رياضي و فيزيک و شيمي و زيست توجهي نداشتم
. اما درسهايي مثل ادبيات و زبان فارسي و دين و زندگي و... مثل بچه آدم ميخوندم!![]()
بيشتر از همه به خاطر اينکه ميخوام برم رشته انساني خوشحالم
. چون ميتونم با خيال راحت درس بخونم
و عاري از وجود هرگونه درس بيخود و مسخره مثل فيزيکه!
من خيــلي از فيزيک بدم مياد
. خيلي![]()
![]()
. آخه به من چه که جسم وقتي 2cm جلوتر از کانون آينه مقعره ، تصوير کجا تشکيل ميشه؟
يا اينکه زاويه ي حد فلان ماده چقدره؟![]()
نميدونم
. شايد شما خوشتون بياد اما براي من رنج آورترين زنگها زنگ فيزيک بود![]()
. هميشه هم سعي ميکردم کلاس رو دو در کنم!![]()
رياضي هم همين طور
. اما درجه اش کمتر از فيزک بود
! هر چند که مدرسمون براي دوم انسانيهاشون هم کلاس تست رياضي دارند. ![]()
شيمي هم بدک نبود
اما من حال و حوصله حل کتاب کار نداشتم
، به همين جهت هميشه از دوستام تو کلاسهاي ديگه کتاب کار قرض ميگرفتم
تا سر زنگ شيمي معلممون غر نزنه.![]()
اما زيست رو يه کم دوست داشتم. چون درس شيريني بود.
اما درسهايي که من عاشقشونم...![]()
![]()
آخ ادبيات
. عشق....
يادمه سر کلاسهاي ادبيات همه ي بچه ها چرت ميزدند
اما من هميشه با معلممون بحثهاي ادبي ميکردم
. از نيمه هاي سال به بعد هم بيشتر درسها رو من ميدادم!
( اينجوري هم به معلم کمک ميکردم
هم يه نمره اي به طور مفتي ميگرفتم
و هم بچه ها کمتر چرت ميزدند!
)
زبان فارسي هم که جاي خودشو داره
. درس بسيار جذابيه.![]()
![]()
![]()
حالا يه کم از شيطوني هامون بگم....![]()
يادمه يه روز سرزنگ زبان فارسي من و مائده پيش هم نشسته بوديم
. يه دفعه هوس نارنگي کرديم(اون روز تغذيه نارنگي داشتيم
) . به مائده گفتم: من ميرم پايين ببينم ميتونم چندتا نارنگي گير بيارم
. گفت: باشه برو. رفتم پيش معلممون و به بهانه رفتن به دستشويي اجازه گرفتم
و رفتم پايين. رفتم توي آشپزخونه مدرسه و به مهماندارها گفتم که تغذيه از زنگ قبل چيزي مونده؟ اونا هم يه سبد پر از نارنگي گذاشتند و گفتند هر چقدر ميخوايي بردار. منم تا اونجا که تونستم برداشتم
. 6تا توي جيبهاي مانتوم
و 2تا هم توي جيبهاي پالتوم
! جمعا 8تا نارنگي!
رفتم بالا و درزدم و در کمال آرامش
از معلم اجاز گرفتم و رفتم سر جام نشستم
. هيشکي هم نفهميد
. جاتون خالي سر کلاس خورديم
و چقدر هم چسبيد
. آبدار و شيرين هم بود!
يه دونه ديگه: سرزنگ زيست بود
. معلم قرار بود از کل کلاس فصل 4رو بپرسه
. من درس خونده بودم ها اما نه با دقت
. معلم از ميز اول شروع کرد به پرسيدن. 2-3تا نيمکت مونده بود به من برسه رفتم زير ميز![]()
! چون نيمکت آخر بودم زياد تابلو نبود
. خلاصه از بغل دستيم هم پرسيد و رفت رديف دوم و متوجه نشد
من زير ميزم! خلاصه از کل کلاس درس پرسيد و تموم شد و ميخواست درس جديد بده که من آروم اومدم بالا![]()
.باز هم معلممون نفهميد!![]()
![]()
يه دونه ديگه: اول سال که برنامه صبحگاه داشتيم. يه روزش افتاد به کلاس ما. ما مونديم چه کنيم.
بچه ها گفتند: عارفه يه کلاس مريم 2و يه تو، خودت بايد فکر يه برنامه صبحگاه باحال رو بکني
. خلاصه ما رفتيم خونه و نشستيم فکر کرديم و فکر کرديم و فکر کرديم تا به يه نتيجه اي رسيدم
. فرداش رفتم مدرسه و به بچه گفتم: به نظر من بيايين يه برنامه تلويزيوني اجرا کنيم مثل شب شيشه اي ولي بايد تا اونجا که ميتونم همه ي برنامه ها رو باهم قاطي کنيم. مثلا يکي بشه رشيدپور يکي بشه شهرياري و 2تا هم مهمون داشته باشيم. بچه ها گفتند مهمونمون مثلا محمدرضاگلزار و مهناز افشارباشند. ![]()
اما يه کم که فکر کرديم به اين نتيجه رسيديم که مهمونامون خوب نيستند
يه کم جلف ميشه.
به جاش هري پاتر و هرميون گرنجر رو مياريم
. اين موضوع تصويب شد.![]()
اما حالا بايد بازيگر ها رو پيدا ميکرديم
. چون مرجان ته چهره اش کمي تا قسمتي شبيه رشيدپوره اون شد رشيدپور
. مائده هم شد هري
، چون حرکاتش خيلي شبيه به هريه. سعیده هم شد هرميون
چون خوب اداشو درميوورد. و منم چون صداي شهرياري رو خوب تقليد ميکردم
،(از خود تعريف نباشه ها. دوستان اينو گفتند) شدم شهرياري! متن برنامه رو هم قرار شد من بنويسم و کارگرداني کنم.![]()
خلاصه روز موعود فرارسيد و هرکدوم از ما با لباس و گريم خاصي آماده شديم
. برنامه رو شهرياري که من باشم بايد شروع ميکردم
. با بلندگو رفتم جلوي 400نفر دانش آموز و چندين معلم، شروع کردم:![]()
- به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن در زبان آفرين. سلام عرض ميکنم خدمت همه شما دانش آموزان عزيز به ويژه معلمان گرامي. صبح شما به خير.![]()
و.....![]()
![]()
![]()
نميدونيد مدرسه به چه وضعي افتاده بود. تا مدل شهرياري ميخنديدم مدرسه ميرفت رو هوا
. لطيفه هاي آقاي کاف. الف که ديگه هيچي....![]()
![]()
![]()
- به آقاي کاف.الف ميگن که با کلمه ي اتوبوس جمله بساز. ميگه اتو بوس کردم لبم سوخت!![]()
-به آقاي کاف الف ميگن با فرشاد جمله بساز. ميگه روح غضنفرشاد!![]()
- به آقاي کاف.الف ميگن که با فرناز جمله بساز. ميگه غضنفر ناز نکن!![]()
و.....![]()
![]()
فقط من به اين فکر ميکردم که اگه يکي از پشت در مدرسمون رد بشه چي فکر ميکنه.![]()
خلاصه برنامه رو اجرا کرديم و تموم شد. از زنگ بعد من ديگه عارفه نبودم، "آقاي شهرياري" بودم.
تا يکي دو ماه همين وضع بود. تا کم کم همون عارفه شدم.![]()
بچه هاي مدرسه ميگفتن خيلي برنامه باحالي بود
. ولي من فکر نميکردم که اينقدر بچه ها خوششون بياد.![]()
چندتا عکس از مدرسمون:
پ.ن:۵ شنبه امتحان ادبیات ندادم! اونم ترم دوم! (البته قرار شد۱۰روز دیگه برم و امتحان بدم) به خاطر اینکه برای امتحان ادبیات به شدت معده درد گرفتم.
شب قبلش رفتم دکتر یه عالمه آمپول و قرص داد اما اصلا هیچ تغییری نکرد. تا اینکه فرداش رفتم پیش یه متخصص درست و حسابی. اونم یه عالمه قرصهای عجیب و غریب داد و گفت اگه تا آخر این هفته خوب نشدی دوباره بیا و تا بری آندوسکوپی کنی.
خداکنه خوب بشم.از آمپول اصلا نمیترسم اما از آندوسکوپی میترسم.![]()
البته الان یه کم بهترم اما هنوز کامل خوب نشده. درد روحی ام کم بود درد جسمی هم اضافه شد! دعا کنید.![]()
پ.ن: این مدرسمون هم واقعا شورش رو در آورده
تابستون ۳روز در هفته برامون کلاس گذاشته
رفتن به این کلاسها هم اجباریه
. به همین دلیل من همه ی اون کلاسهایی رو که برنامه ریزی کردم رو نمیتونم برم
. فقط میتونم برم نویسندگی و باشگاه خبرنگاران کلاس گزارش.
پ.ن: قراره برم برای بچه های بی سرپرست کار کنم. دعا کنید جور بشه
. من عاشق این جور کارام
پ.ن: امیدوارم امسال آقای نجف زاده دوباره تو باشگاه کلاس داشته باشه!
پ.ن: منتظر نظرات گرمتون هستم![]()
پ.ن: خدانگهدار![]()
