تبليغاتX
دفتری برای همیشه
اندوه نامه
زخم خورده ی روزگارم.

پیشه ام صبوری ست.

کوله باری از بغض دارم و در بساطم جز اشک چیزی یافت نمیشود.

سالهاست که با این پیشه خو گرفته ام.

روزی اش گاهی غم است و گاهی تجربه.

امید و دلگرمی می فروشم و غم می خرم.

مبادله ایست٬ شاید ناعادلانه٬ اما بر پیشه ام عادت کرده ام. جزیی از وجودم است.

چه بسیار چیزها که در این سال ها ندیده ام.

 

فراموشی....

انگار که دیگر بخشی از وجود آدم هاست.

زود یادشان می رود چه بوده اند و چه شده اند و چه خواهند شد.

یادشان رفته٬ تنها به دنیا آمده اند و تنها خواهند مرد.

یادشان رفته به همدیگر چه قول و قرارهایی داده اند.

یادشان رفته خود به تنهایی به اینجا نرسیده اند.

یادشان رفته سالها پیش چه پاک به دنیا آمده اند و باید همان طور هم این دنیا را وداع کنند.

 

دوستی....

چه خیانت هایی در حق این واژه ی مقدس می شود.

و این واژه٬ همانند سنگی گرانبها٬ نایاب است.

اما تقلبی اش چه بسیار در بازارهای پر ازدحام دورویی فروخته می شود.

 

نقاب....

دیگر کمتر کسی را می توان یافت که به چهره نداشته باشد.

خیلی ها هم می خواهند نقاب را بردارند٬ اما دیگر بخشی از وجودشان شده

و چه بسیار زود باوران نقاب را نمی بینند.

زیرا آنقدر پاک طینت اند که چیزی با نام نقاب نمی شناسند.

 

و.............

 

دیده هایم کم نیستند٬ اما مطمئنم تمام آنچه من دیده ام٬ تو هم دیده ای.

اما با چشمان باز کاملا بسته!

این فقط تلنگری بود تا یادآور شوم:

تو هم میتوانی٬ پیشه ات صبوری باشد و...

 

نوشته شده توسط خود بنده!


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/04/05 و ساعت 9:12 |
باشگاه خبرنگاران
سلام:

خوبید؟

من عالی عالی امpartyامروز چقدر روز باحالی بودclownوااااااااااااااااااایــــــــــــــــــــــــــــیclownparty

امروز قرار بود من و زینب و مائده و مرجان بریم باشگاه خبرنگاران.cool تا هم من برای کلاس گزارش ثبت نام کنم و هم زینب و مائده و مرجان برای عضویت در باشگاه ثبت نام کنند.  منم شب قبلش با زینب قرار گذاشتیم که فردا ساعت ۸و نیم بزنیم بیرون.این مرجان تازه ساعت ۶صبح از مسافرت بر میگرده (بدون هیچ اطلاع قبلی به بنده تشریف برده بودند مسافرتstraight face) خلاصه مائده هم جمعه گفت که اگه مرجان نیاد منم نمیام. گفتم: به....٬ نیا. حالا واسه من عشق ریفیق شدهphbbbbt. صبح شد و من ساعت ۸صبح زنگ زدم به زینب. خواب تشریف داشتندsleepy مامانش بیدارش کرد. بهش میگم: تو که اینقدر ذوق و شوق داشتی گرفتی خوابیدی؟angryقرار شد ساعت ۸ونیم بیاد دم در خونمون تا باهم بریم. بعدش به مرجان زنگ زدم. خواب بودsleepyبه مانش گفتم بیدارش کنه. ۲دقیقه بعد زنگ زد و گفت من تازه از خواب بلند شدم و... از بس خوابش میومد نمیفهمید چی میگهsilly. گفتم باشه هرچی تو میگی فقط من دارم میرم باشگاه اگه خواستی بیایی به مائده زنگ بزن باهم برین. گفت باشه و منم تا قطع کردم زینب زنگ در خونمونو زد.

از خونمون تا مترو بهارستان پیاده رفتیم. خیلی عجیب بود که زینب بخواد پیاده بیاد و غر نزنهsurprise. هر چند که خودش گفت پیاده بریم.

خلاصه تو راه اینقدر خندیدیم که هیچ خستگی احساس نکردیم.laughing تا اینکه سوار مترو شدیم و..... رسیدیم باشگاه. زینب هم داشت از خوشحالی می مردdroolingاون قبلا با مدیر اخبار باشگاه صحبت کرده بود و قرار بود حتما ثبت نام بشه. آخه الان دیگه باشگاه زیر لیسانس قبول نمیکنه. اما حرف مفتیه. برای وارد شدن به صدا و سیما و همه ی زیر مجموعه هاش فقط و فقط باید پارتی داشته باشی. مدیر اخبار باشگاه مثلا پارتی زینب بود! اول رفتیم تو قسمت اخبار تا همین آقاهه رو ببینیم اما نیومده بود بعد رفتیم قسمت آموزش تا فرم ثبت نام بگیره و ثبت نام کنه. تا رفتیم تو که فرم بگیریم اول سنشو پرسیدن. تا فهمیدن ۱۶سالشه ادا و اصولهای مسخرشون شروع شد.yawn ما گفتیم که با مدیر اخبار آقای ــــ...ـــ صحبت کردیم. باورش نشد. فکر کرده چون ما سنمون کمه داریم چرند میگیم. اصلا زورش میومد حرف بزنه. گفتم: میخوایی همین الان زنگ بزنیم آقای ـــ...ـــ تا بفهمی؟raised eyebrowangry با حالت تحقیرانه ای که انگار ما هیچی بارمون نیست گفت: خب بزن. تو دلم گفتم: دارم برات thinkingفکر کرده احمق گیر اووردهphbbbbt رفتیم و زنگ زدیم به ـــ...ـــ و بعد اون گفت گوشی رو بده تا خودم باهاش صحبت کنم. آخ که یارو چقدر ضایع شدtonguetongueخلاصه مجبور شد فرم ثبت نام رو بده. بعد زینب گفت: من پارسال فرم پرکردم ها همه مدارک هم دادم٬ اما ظاهرا گم شده چون اصلا به من زنگ نزدید و وقتی زنگ زدم گفتید مدارکتون گم شده٬بازم فرم پر کنم؟ مرده گفت: هان؟؟surpriseفرم پرکردید؟surprise مگه میشه مدارکتون گم بشه؟surprise من الان زنگ میزنم انفورماتیک ببینم دادید یا نه.....................

خلاصه یه سری جریانات پیش اومد که من الان حال و حوصله نوشتنش رو ندارم. اما در کل خیلی با این آقاهه دعوا کردم. زینب میگفت: تو که ۳ساله ثبت نام شدی٬ منو ثبت نام نمیکنند تو چرا حرص میخوری و دعوا میکنی؟ گفتم: آخه فکر میکنه ما احمقیم. هنوز اونقدر گوشامون دراز نشده که یه جوجه ماشینی بخواد مارو دُر بزنه.  آخه هی به ما دروغ میگفتliar. فکر کرده چون ما ۱۶سالمونه احمقیم. اعصابم خورد شده بودat wits' end - New!angry

زنگ زدم مرجان گفتم کجایی؟ گفت نزدیک باشگاهم و...

خیلی خوشحال شدم که داشت میومد آخه میشد با پارتی اون حرف بزنیم. چون پارتی اون مدیر آموزش باشگاه بود.cool خلاصه مرجان اومد و زنگ زد بهشon the phone - New! قرار شد بریم ساختمون اداری جام جم قسمت آموزشش. رفتیم و با همین آقای ==...== مدیر آموزش کلی حرف زدیم و البته کلی هم تحویل گرفتsmug و قرار شد کار زینب و مرجان و مائده رو پیگیری کنه. خیلی آقای خوب و متشخصی بود. خدا عمرش بدهbig grin 

راستی گفتند که ترمهای پیش استاد کلاس گزارش آقای نجف زاده بوده. دعا کنید این ترم هم استادش آقای نجف زاده باشهpraying آخه این ترم من باید برم کلاس گزارشsmug

خلاصه دوباره رفتیم باشگاه تا با آقای ـــ...ـــ صحبت کنیم و بگیم که قسمت آموزش هی ما رو میپیچوند. اما آقای ـــ...ـــ نبود و مجبور شدیم با جانشینش حرف بزنیم.

اونم مثل بقیشون فکر میکرد که چون ما ۱۶سالمونه احمقیمnot talking البته خیلی با ادبانه صحبت میکرد و بعد از مدتی فهمید که ما اونقدها هم.... ولی بازهم.... تا اینکه مجبور شدم یه سری از مسائل رو بگم... در میان صحبتها یه جاییش گفتم: اونقدر ما رو میپیچونند که ما مجبور شدیم دست به دامن ناظم مدرسمون بشیم که توی صدا و سیماست. آقاهه فامیلیشو پرسید و پرسید توی کدوم قسمته سازمانه؟ گفتم: خانم ـ،ـ،ـ،ـ هستد و توی شبکه ی یک کار میکنند. البته این آخریا ما دیگه دست به دامن دخترهای آقای ضرغامی که توی مدرسمونند٬شدیم.

آقاهه یه دفعه شوکه شد و گفت: اِ... شما همون مدرسهه میرید که توی خیابون ایرانه؟

با قیافه ای پیروزمندانه گفتم: بلهsmug

آقاهه گفت: البته ما که حرفی نداریم قوانین اینجا اینطوریه. شما هفته دیگه بیایین کارتون حتما درست میشه.

وقتی اومدیم بیرون به زینب گفتم: توروخدا میبینی؟ اینا زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه. باید از راه های دیگه وارد شد

 

وقتی کارمون تموم شد اومدیم بیرون تا بریم یه کافی شاپ یه چیزی بخوریم بلکه یه جون تازه ای بگیریم. از بس که ما فک زدیمchatterbox از کنار پارک ملت داشتیم راه میرفتم که یه آقاهه اومد به ما گفت میایین تا باهاتون مصاحبه کنیم؟ گفتیم درمورد چیه؟ گفت: ازدواج! زینب گفت: این بحثا به درد سن ما نمیخوره برای ما هنوز زوده. هی از گزارشگره اصرار از ما انکار. رفتیم و اون گزارشگره دنبالمون میومد. خلاصه دلمون سوخت گفتیم باشه.

ازمون یه سری سوال درمورد ازدواج پرسیدن و ما هم سعی کردیم صادقانه جواب دادیم.

اسم برنامش گلبرگه و ۵شنبه از شبکه ۳پخش میشه. نمیدونم چه ساعتی پخش میشه. اما گفتند جدول پخش رو ببینید. چون ۵شنبه اولین برنامشه هنوز ساعت دقیقش معلوم نیست.

اگه مصاحبه منو نشون دادند من همونم که عینکیه و قدش بلنده. مائده هم عینکیه اما من عینکم بدون فریمه. اگر هم به ترتیب باشه من دومین نفرم. هر ۴تایی مون هم چادری هستیم.

خلاصه مصاحبه که تموم شد رفتیم تا یه کافی شاپ درست و حسابی پیدا کنیم. توی یکی از کوچه های رو به روی پارک ملت بالاخره یه کافی شاپ درست و درمون و خلوت پیدا کردیم. رفتیم تو و دیدیم خیلی خلوته و کلی ذوق کردیم به گارسونه گفتیم کجا بشینیم؟raised eyebrow گفت: هیچ جا نمیتونید بشینید! گفتیم:چرا؟ گفت به خاطر اینکه همه ی میزها رزروهه! tongueبعد من گفتم: اینجا همیشه رزروهه؟ گفت: بله.

به بچه ها گفتم حالا که اینطوره من حتما باید یه روز هم که شده بیام اینجا و یه چیز بخورم.thinking کارتشو گرفتم تا دفعه دیگه که خواستیم بریم از قبل زنگ بزنم  میز رزرو کنم.

خلاصه بعدش رفتیم نهار خوردیم و بعد سوار اتوبوس و مترو شدیم و حدودای ساعت ۴بود که رسیدیم خونه. خسته و کوفته!whew!

اما خیلی حال داد!winking


کتایون جون منو به بازی دعوت کرده. ممنون عزیزم

منم۱۰ نفررو به این بازی دعوت میکنم.

الهام - مليكا - زینب(چشمان روباه) - کیمیا - بهاره - سمیه(رهگذر) - فاطمه(محکم -مریم(دل نوشته) - سولماز نوري - مائده

دستور بازی: ۱۰تا چیزی که دوست داری و ۱۰تا چیزی که دوست نداری رو بنویس. و ۱۰نفر رو به این بازی دعوت کن.

 

دوست دارم ها:

۱. دوست دارم روانشناسی بالینی در دانشگاه سراسری تهران قبول بشم.

۲. دوست دارم یه خبرنگار یا مجری باحال و جنجالی بشم.

۳. دوست دارم آرامش داشته باشم و همه جا سکوت باشه.

۴.دوست دارم متن های ادبی قشنگی بنویسم.

۵. دوست دارم هرچی آدم پروهه ضایعشون کنم.

۶. دوست دارم اینترنت پرسرعت داشته باشم.

۷. دوست دارم با قرآن بیشتر انس بگیرم.

۸. دوست دارم جامعه از بی بند و باری در بیاد و دختر و پسرا تو ازدواجشون یه کم بیشتر دقت کنند و ملاکشون فقط پول و ظاهر طرف نباشه.

۹. دوست دارم برای بچه های بی سرپرست کار کنم.

 ۱۰. دوست دارم همه رو دوست داشته باشم!

 

دوست ندارم ها:

۱. دوست ندارم کسی بهم زور بگه.

۲. دوست ندارم کار خونه انجام بدم. و اصلا هم بلد نیستم

۳. دوست ندارم تو جامعه پارتی بازی باشه.

۴. دوست ندارم کسی منو دست کم بگیره.

۵. دوست ندارم آدمها بی وفا باشند.

۶. دوست ندارم آدمها مغرور باشند.

۷. دوست ندارم کسی مزاحم خوابم بشه.

۸. دوست ندارم کسی بیاد تو وبلاگم و نظر نده. حتی اگه نظری نداره میتونه اعلام حضور کنه.

۹. دوست ندارم نمازهام قضا بشه.

۱۰. دوست ندارم آدمی خودشو بزنه به اون راه.

 

پ.ن: روز مادر برهمه ی مادرهای مهربون مبارک. 

تا بعد

خدانگهدارtalk to the hand


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/04/01 و ساعت 18:40 |
بالاخره یه نفس راحت می کشم...

 

آخيش...whew! راحت شدم....sleepy حالا مي تونم يه نفس راحت بکشم....sigh

بالاخره مدرسه ها تموم شد و ما را حت شدیم.dancing

اما خودمونيما..winking مدرسه هم براي خودش صفايي داره.big grin

سال تحصيلي امسال براي من هم خوب بودhappy و هم بد.sad

خوب بودhappy چون امسال بيشتر از پارسال شيطوني کردمcool و با رفقا بيشتر حال کردم.raised eyebrow

بد بودsad چون امسال مثل بچه آدم درس نميخوندمnerd و درکل حال و حوصله درس خوندن نداشتم.whistling چون به اميد سال بعد درس ميخوندمdaydreaming - New!. آخه چون ميخوام برم انساني به درسهاي غير انساني مثل رياضي و فيزيک و شيمي و زيست توجهي نداشتمyawn. اما درسهايي مثل ادبيات و زبان فارسي و دين و زندگي و... مثل بچه آدم ميخوندم!smug

بيشتر از همه به خاطر اينکه ميخوام برم رشته انساني خوشحالمbig grin. چون ميتونم با خيال راحت درس بخونمbatting eyelashes و عاري از وجود هرگونه درس بيخود و مسخره مثل فيزيکه!phbbbbt من خيــلي از فيزيک بدم ميادsick. خيليsicksicksick. آخه به من چه که جسم وقتي 2cm جلوتر از کانون آينه مقعره ، تصوير کجا تشکيل ميشه؟yawn يا اينکه زاويه ي حد فلان ماده چقدره؟not talking

نميدونمstraight face. شايد شما خوشتون بياد اما براي من رنج آورترين زنگها زنگ فيزيک بودat wits' end - New!not listening - New!. هميشه هم سعي ميکردم کلاس رو دو در کنم!thinking

رياضي هم همين طورwaiting . اما درجه اش کمتر از فيزک بودnerd! هر چند که مدرسمون براي دوم انسانيهاشون هم کلاس تست رياضي دارند. phbbbbt

شيمي هم بدک نبودyawn اما من حال و حوصله حل کتاب کار نداشتمyawn، به همين جهت هميشه از دوستام تو کلاسهاي ديگه کتاب کار قرض ميگرفتمdon't tell anyone تا سر زنگ شيمي معلممون غر نزنه.not listening - New!

اما زيست رو يه کم دوست داشتم. چون درس شيريني بود.

اما درسهايي که من عاشقشونم...love strucklove struck

آخ ادبياتbig hug. عشق....love struck يادمه سر کلاسهاي ادبيات همه ي بچه ها چرت ميزدندsleepy اما من هميشه با معلممون بحثهاي ادبي ميکردمnerd. از نيمه هاي سال به بعد هم بيشتر درسها رو من ميدادم!big grin ( اينجوري هم به معلم کمک ميکردمraised eyebrow هم يه نمره اي به طور مفتي ميگرفتمsmug و هم بچه ها کمتر چرت ميزدند!batting eyelashes)

زبان فارسي هم که جاي خودشو دارهnerd. درس بسيار جذابيه.happyhappyhappy

 

حالا يه کم از شيطوني هامون بگم....hee hee

يادمه يه روز سرزنگ زبان فارسي من و مائده پيش هم نشسته بوديمwhistling. يه دفعه هوس نارنگي کرديم(اون روز تغذيه نارنگي داشتيمsmug) . به مائده گفتم: من ميرم پايين ببينم ميتونم چندتا نارنگي گير بيارمthinking. گفت: باشه برو. رفتم پيش معلممون و به بهانه رفتن به دستشويي اجازه گرفتمloser و رفتم پايين. رفتم توي آشپزخونه مدرسه و به مهماندارها گفتم که تغذيه از زنگ قبل چيزي مونده؟ اونا هم يه سبد پر از نارنگي گذاشتند و گفتند هر چقدر ميخوايي بردار. منم تا اونجا که تونستم برداشتمpeace sign. 6تا توي جيبهاي مانتومbig grin و  2تا هم توي جيبهاي پالتومwinking! جمعا 8تا نارنگي!cool رفتم بالا و درزدم و در کمال آرامشwhistling از معلم اجاز گرفتم و رفتم سر جام نشستمwinking. هيشکي هم نفهميدpeace sign. جاتون خالي سر کلاس خورديمwinking و چقدر هم چسبيدbig grin. آبدار و شيرين هم بود!

 

يه دونه ديگه: سرزنگ زيست بودhappy. معلم قرار بود از کل کلاس فصل 4رو بپرسهd'oh. من درس خونده بودم ها اما نه با دقتstraight face. معلم از ميز اول شروع کرد به پرسيدن. 2-3تا نيمکت مونده بود به من برسه رفتم زير ميزdon't tell anyonewinking! چون نيمکت آخر بودم زياد تابلو نبودsmug. خلاصه از بغل دستيم هم پرسيد و رفت رديف دوم و متوجه نشدcow من زير ميزم! خلاصه از کل کلاس درس پرسيد و تموم شد و ميخواست درس جديد بده که من  آروم اومدم بالاwhistlingsmug.باز هم معلممون نفهميد!cowsilly

 

يه دونه ديگه: اول سال که برنامه صبحگاه داشتيم. يه روزش افتاد به کلاس ما. ما  مونديم چه کنيم.

I don't know - New!بچه ها گفتند: عارفه يه کلاس مريم 2و يه تو، خودت بايد فکر يه برنامه صبحگاه باحال رو بکنيwinking. خلاصه ما رفتيم خونه و نشستيم فکر کرديم و فکر کرديم و فکر کرديم تا به يه نتيجه اي  رسيدمidea. فرداش رفتم مدرسه و به بچه گفتم: به نظر من بيايين يه برنامه تلويزيوني اجرا کنيم مثل شب شيشه اي ولي بايد تا اونجا که ميتونم همه ي برنامه ها رو باهم قاطي کنيم. مثلا يکي بشه رشيدپور يکي بشه شهرياري و 2تا هم مهمون داشته باشيم. بچه ها گفتند مهمونمون مثلا محمدرضاگلزار و مهناز افشارباشند. cool

اما يه کم که فکر کرديم به اين نتيجه رسيديم که مهمونامون خوب نيستندstraight face يه کم جلف ميشه.shame on you به جاش هري پاتر و هرميون گرنجر رو مياريمcool. اين موضوع تصويب شد.whew!peace sign اما حالا بايد بازيگر ها رو پيدا ميکرديمsmug. چون مرجان ته چهره اش کمي تا قسمتي شبيه رشيدپوره  اون شد رشيدپورraised eyebrow. مائده هم شد هريraised eyebrow، چون حرکاتش خيلي شبيه به هريه. سعیده هم شد هرميونraised eyebrow چون خوب اداشو درميوورد. و منم چون صداي شهرياري رو خوب تقليد ميکردمsmug،(از خود تعريف نباشه ها. دوستان اينو گفتند) شدم شهرياري! متن برنامه رو هم قرار شد من بنويسم و کارگرداني کنم.cool

خلاصه روز موعود فرارسيد و هرکدوم از ما با لباس و گريم خاصي آماده شديمdrooling. برنامه رو شهرياري که من باشم بايد شروع ميکردمbig grin. با بلندگو رفتم جلوي 400نفر دانش آموز و چندين معلم، شروع کردم:hee hee

- به نام خداوند جان آفرين حکيم سخن در زبان آفرين. سلام عرض ميکنم خدمت همه شما دانش آموزان عزيز به ويژه معلمان گرامي. صبح شما به خير.big grin

و.....big grinbig grinbig grin

نميدونيد مدرسه به چه وضعي افتاده بود. تا مدل شهرياري ميخنديدم مدرسه ميرفت رو هوا rolling on the floor. لطيفه هاي آقاي کاف. الف که ديگه هيچي....rolling on the floorrolling on the floorrolling on the floor

- به آقاي کاف.الف ميگن که با کلمه ي اتوبوس جمله بساز. ميگه اتو  بوس کردم لبم سوخت!laughing

-به آقاي کاف الف ميگن با فرشاد جمله بساز. ميگه روح غضنفرشاد!laughing

- به آقاي کاف.الف ميگن که با فرناز جمله بساز. ميگه غضنفر ناز نکن!laughing

و.....laughinglaughing

 فقط من به اين فکر ميکردم که اگه يکي از پشت در مدرسمون رد بشه چي فکر ميکنه.thinking

خلاصه برنامه رو اجرا کرديم و تموم شد. از زنگ بعد من ديگه عارفه نبودم، "آقاي شهرياري" بودم.cool تا يکي دو ماه همين وضع بود. تا کم کم همون عارفه شدم.winking

بچه هاي مدرسه ميگفتن خيلي برنامه باحالي بودlaughing. ولي من فکر نميکردم که اينقدر بچه ها خوششون بياد.I don't know - New!

 

چندتا عکس از مدرسمون:

 

نمایی از حیاط مدرسه

 

ساختمان مدرسه

 

 


 

پ.ن:۵ شنبه امتحان ادبیات ندادم! اونم ترم دوم! (البته قرار شد۱۰روز دیگه برم و امتحان بدم) به خاطر اینکه برای امتحان ادبیات به شدت معده درد گرفتم.crying شب قبلش رفتم دکتر یه عالمه آمپول و قرص داد اما اصلا هیچ تغییری نکرد. تا اینکه فرداش رفتم پیش یه متخصص درست و حسابی. اونم یه عالمه قرصهای عجیب و غریب داد و گفت اگه تا آخر این هفته خوب نشدی دوباره بیا و تا بری آندوسکوپی کنی.worried خداکنه خوب بشم.از آمپول اصلا نمیترسم اما از آندوسکوپی میترسم.worriedworried البته الان یه کم بهترم اما هنوز کامل خوب نشده. درد روحی ام کم بود درد جسمی هم اضافه شد! دعا کنید.praying

 

پ.ن: این مدرسمون هم واقعا شورش رو در آوردهangryتابستون ۳روز در هفته برامون کلاس گذاشتهsad رفتن به این کلاسها هم اجباریهat wits' end - New!. به همین دلیل من همه ی اون کلاسهایی رو که برنامه ریزی کردم رو نمیتونم برمsad. فقط میتونم برم نویسندگی و باشگاه خبرنگاران کلاس گزارش.

 

پ.ن: قراره برم برای بچه های بی سرپرست کار کنم. دعا کنید جور بشهpraying. من عاشق این جور کارام

 

پ.ن: امیدوارم امسال آقای نجف زاده دوباره تو باشگاه کلاس داشته باشه!

 

پ.ن: منتظر نظرات گرمتون هستمwinking

 

پ.ن: خدانگهدارtalk to the hand

 

 


+ نوشته شده توسط عارفه در 87/03/26 و ساعت 8:33 |